|
× و اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن × دکتر شریعتی×
|
آدم ها نسبت به هم اولیت دارند و درجه بندی می شوند. بعضی ها فقط برای جک گفتن و مسخره بازی خوبند. وقت هایی که میزان شنگولیتت می زند بالا و دلت می خواهد خل بازی دربیاوری و به ترک های فرضی دیوار هم بخندی ، اسمشان را پیدا می کنی و زنگ می زنی و قرار می گذاری برای چند ساعت مشنگ بودن .بعضی های دیگر سنگ صبورند. هر وقت دلتنگ باشی ،مشورت بخواهی ، به حرف زدن احتیاج داشته باشی ، حاضرند گوش هایشان ( ایضا قلبشان ) را بدهند تا آرام شوی و سبک .ادم هایی که همکار های فوق العاده ای هستند. در تقسیم کار عادلانه عمل می کنند و بار خود را بر دوش دیگری نمی اندازند. دوستانی که کتاب های خوب معرفی می کنند و تئاتر می برندت و از کنسرت های جدید خبر می دهند. انسان هایی که شانه می شوند برای گریه هایت . که سر بگذاری و بغض هایت سرریز شوند. از آن مدل هایی که لازم نیست حرف بزنی تا حالت را بفهمند . آن هایی که از چشم ها می خوانند دردهایت را و شانه قرض می دهند و حتی مازیار فلاحی پخش می کنند تا تو راحت تر باشی.دوستانی که هرگز از یاد نمیبرندت.بعد از سال تحویل جزو اولین نفرانی هستند که تبریک می گویند .تولدت را فراموش نمی کنند ( نه با آلارم گوشی و تقویم) و هنگام خوردن ماکارونی مثلا اسمس میدهند مثلا که هی فلانی ، یادت کردم موقع خوردن غذای مورد علاقه ات.
دیگرانی هم هستند که برای کارهای اقتصادی خوبند ، سلیقه خرید کردن دارند ، پایه های خوبی برای درس خواندن و تشویق کردنت هستند، آشپزهای معرکه ای اند ...
دوست خوب ولی آن کسی است که در همه لحظه ها به کارت بیاید ...دقیقا همه لحظه ها ...
حرف می کشد به یکی از پسرهای توییتر که از نوشته هایش معلوم است ، تنها زندگی می کند. من می گویم : چه حیوونکی .گناه دارد.میم قاطعانه می گوید گناه برای چه و من می گویم آدم تنها گناه دارد به نظرم. به نظر میم گناه ندارد. بله . در ذهن من اینجوری است که آدم تنها می آید خانه.بعد از یک عالمه کار کردن. درحالی که هیچ چراغی روشن نیست.هیچ کسی منتظرش نیست.بعد تازه باید برای خودش ، تنها ، فکر شام باشد و بعدش هم فکر سرگرمی های تنهاگونه اش !بعد هم برود بخوابد در تخت یک نفره اش ! کل ماجرا پروسه غم انگیزناکی است .البته حرف "میم" چیزی جز این است و اعتقاد دارد که خیلی هم فان می باشد و من می دانم که این فقط یک حرف نیست که زده می شود از جانبش.بلکه اعتقاد محکمی است که دارد و کلا مدینه فاضله شخصی اش بر همین اساس بنیان نهاده شده است.
من ولی اگرچه متنفرم از شلوغی های زیاد و مهمان بیشتر از دو-سه روز حوصله ام را سر می برد ولی دوست دارم در روزهایم حداقل یکی باشد که صبحا برای بیدار شدن کل کل کنیم که کی زودتر بلند شود ،زیر کتری را روشن کند و آن یکی سی ثانیه بیشتر زیر پتو بماند . بعد هر دو بدو بدو برویم سر کار و غروب برگردیم مثلا. بعد این وسط ها ، روزهای تعطیل ، هرکدام از ما برای خودش و رفقا و خانواده اش برنامه بریزد.برود ولی شب یا روز بعد برگردد دوباره. باهم فیلم ببینیم و تحلیل کنیم و بخندیم و بترسیم و دعوا کنیم که کی آدامسش را چسبانده به ستون توی هال ( مثل دعوای الان من و مادرم و اینکه آدامسی که غروب زده بودم قد ستون ، حال چسبیده به لباس پدر و پدر هم خواب است و آدامس هم کنده نمی شود و عنقریب است که گند بزند به تمامی رختخواب ها !!! ) بعد طرف مقصر پاشود برود ظرف ها را جمع و جور کند و بساط صبحانه فردا را بچیند و بعد آن یکی که زورش بیشتر است دیگری را خرکش کند تا دستشویی که برود مسواک بزند. بعد بروند تو رختخواب و یکیشان که مهربان تر است ، داستان کوتاهی از همشهری داستان بخواند و بعد چراغ را خاموش کنند و بروند زیر پتو و از روزشان برای هم بگویند ...
این رابطه لزوما مال شخص های خاصی نیست.فانتزی های ذهن من است .دختر- پسر بودن طرف دیگر ، یک سری تغییراتی ایجاد می کند که مد نظر نیست الان.مثلا دبیرستانی که بودیم ، یکی از آرزوهای مشترک من و ویدا این بود که تا سی سالگی دور شوهر را خط بکشیم و عوضش برویم سر کار و خانه مجردی بگیریم و سفرکنیم و حالش را ببریم . هرچند حال در 22 سالگی همچنان به پدر مادرمان چسبیده ایم و آن ها هم راضی اند و هیچ کس به فکر تغییر اساسی نیست ولی آنچه از اول در نظر من بود همچین زندگی حداقل دو نفره ای بود . برای من زندگی همین رابطه هاست. همین حرف ها ، شوخی ها ، دعواهای باهمی ... تنها بودن را نهایتا بیشتر از یک هفته برنمی تابم و مشکل اینجاست : با آدمی رابطه دارم که اگر یک ماه بیندازی اش در اتاق و سر روز سی ام ، تق تق کنان ، وارد اتاقش شوی ، می گوید ئه ، چه زود برگشتی و اگر قرار باشد بعد از یک سال بین دیوار و آدمی برای حرف زدن یکی را انتخاب کند ، دومی انتخاب هزارمش هم نخواهد بود و من فکر می کنم چطور جمع هم شده ایم ما دوتا آخر !
یکی از استعدادهای نداشته ام ، دلداری دادن به آدم ها در مواقع غمگین انگیز زندگی شان است . مثلا اگر کسی ناراحت باشد ، من هم کز می کنم کنارش و همراهش غصه می خورم (حتی گاهی از خود آن یک نفر هم بیشتر) خیلی کم پیش می آید که بتوانم جینگولک بازی دربیاورم و دقایقی بخندانمش مثلا. این یکی از مواردی است که اغلب اوقات با "میم" بحثمان می شود . او معتقد است من دوست دختر خوبی نیستم که نمی توانم حواس او را از موضوع غم انگیزناکش پرت بنمایم !
چند مدتی است درگیر بیماری مادرم بوده ایم. مجبور شد ساعتی به اتاق عمل برود و من برای اولین بار به تنهایی ، چیز های گند جدیدی را تجربه کردم . آن لحظه ای که خودش روی برانکارد خوابید و رفت، من افتادم روی صندلی و زار زدم. وقتی هم که برگشت و چشمانش را باز کرد و گفت : "پس دکتر کی میاد واسه عمل؟" و ده دقیقه ای که تلاش کردم با خنده بهش بگویم عملش تمام شده و بهوش آمده و خدارو شکر مشکلی نبوده ،از درون اشک ریختم. نهایت سعی ام این بود که اشک هایم نریزند و مطلقا هیچ کار دیگری ازم برنمی آمد و این مادر بود که با تعریف کردن خاطرات سزارین خواهرم و حرف های مادربزرگ و خاله هایم خنداند مرا !در بقیه زمان هایی که به نوعی این دوران را می گذراند نتوانستم به خوبی نشانش بدهم که چقدر عزیز است برایم و چقدر سعی در عوض کردن حال و هوایش دارم و نمی توانم !!!
طی دو-سه سال گذشته ، به بهترین نوع رابطه مادر- فرزندی رسیده ایم.بزرگ شده ام و ابعاد جدیدی از زندگی را می فهمم . حالا زمانی است که من تک تک فداکاری های مادرانه اش را عمیقا درک می کنم، متوجه ام که این مدت با اخلاق های به خصوص پدرم چه کشیده ( همان طور که 99 درصد بقیه مادرها هم همینطورند) و هنوز هم وفادارانه وقتی حرفش پیش می آید ، می گوید فقط دعا کنید که شوهری مثل پدرتان قسمتتان شود. چقدر از همه چیزش به خاطر اعضای خانواده اش زده است و هنوز هم اصرار دارد که تنها نگرانی زندگی اش من هستم و اگر من هم سر خانه زندگیم بودم ،دیگر ... ( حتی دلم نمی خواهد بقیه جمله ای که می گوید را بنویسم و بغضم می آید هی )
مادر بی نهایت مهربان، دوست داشتنی و بامزه است.این را به خاطر "دخترش بودن" نمی گویم. تمام دوستانم ، بعد از یک بار ملاقات همین حرف را می زنند . واقعیتش هم این است که شبیه هیچ کدام از زنان 50 ساله ای که می شناسم، نیست. فقط ظاهرش پیر شده که البته همان هم درد کمی نیست.
بانویم باهوش و آپ تو دیت است.زمان حرف زدن ، نیازی ندارم " خفن-خز و خیل-زاغارت و... "را از کلمه هایم حذف کنم. برای کار کردن با موبایل و کامپیوتر و فینگیلیش خواندن اس ام اس ها ، کوچکترین مشکلی ندارد .( چند سال پیش فایل های ورد من و خواهرم در کامپیوتر را خوانده بود و چه داستانی داشتیم باهم :دی ) فیس بوک را می شناسد و حتی بعضی وقت ها باهم می رویم و عکس های ملت را می بینیم و جک ها را میخوانیم و می خندیم.
همراه با من " همسایه ها"را خوانده و "تنهایی پرهیاهو "را.همشهری داستان و چلچراغ را زودتر از من می خواند و وقتی می پرسد "سین، داستان "مبادا"ی این هفته رو خوندی؟ خیلی قشنگه" و می گویم نه هنوز ، غر می زند که :" پ فقط الکی پول می دی و میخری اینا رو؟زود بخون و زود داستان بنویس دختر" ! مجله های جدول خانه همه به نام خانم هستند .
تمام خواننده های جدید را می شناسد و چند وقتی که تهی و تتلو در پی ام سی نباشند، سراغشان را از من می گیرد که آهنگ جدید نداده اند؟ اگر چند روز صدای سازم را نشنود، تذکر می دهد که بروم سراغ تمرین هایم . سبزترین عضو خانواده است و تحلیل های سیاسی فوق العاده ای دارد و به شدت امیدواری مان می دهد که اوضاعمان اینجور نمی ماند.
دامادمان را به اندازه پسر نداشته اش دوست دارد و طی این 4 سالی که خانواده مان پنج نفره شده ، یک بار هم ندیده ام که حتی پشت سر و پنهانی، مادر زن بازی دربیاورد :d همان طور که نشده چیزی در خانه بخوریم و یادی از دو عضو غایب نشده و سهمشان را فریز نکند تا بیایند و لذت دستپخت محشرش را ببرند و هزاران خصوصیات دیگر که وقتی به یاد می آورم پر از غرور می شوم از داشتنش...
امروز ، خدا ، خداییش را در حقم تمام کرد .مهربانم را سالم به من برگرداند . زمانی که جواب آزمایشش را گرفتم و خواندم که بیماری اش قابل درمان است ، تنها چیزی که توانستم بگویم این بود که :خدایا هزاران هزار بار شکرت.
و چه راست گفت چمدان که :
بدون شک مادر تنها دلیل اثبات خداست
فقط چیزی فرا بشری میتواند این موجود خداگونه را بیافریند...
**** این پست، صرفا نوشته ای احساسی وشخصی است.****
آدم رابطه نیستم.برعکس پدر و مادرم که توانایی ایجاد مکالمه در دقیقه را ، با هر انسانی که در کنارشان نشسته باشد، دارند ، من کم و دیر حرف می زنم. همیشه می مانم که چطور ور اجتماعی مادرم انقدر قوی است.واقعا مهم نیست که کسی که کنارش نشسته در اتوبوس - مطب دکتر یا پارک است و مرد است -بچه یا پیرزن.در کوتاه ترین مدت از هیچ مکالمه ای دل نشین می سازد . من ولی زمان می برد تا بتوانم با طرف مقابلم روابط اجتماعی معمولی برقرار کنم و این کار به نسبت مذکر بودن فرد دیگر ،طولانی تر می شود. برعکس چیزی که در این دنیای مجازی نشان می دهم. به همین خاطر اگر کسی بخواهد وارد دنیای واقعی ام شود، باید صبور باشد. تا یخم آب شود و آن دختر شنگولی باشم که در فیس بوک و توییتر و ... می بینید.
دو سال پیش، وقتی برای اولین بار "میم"* را دیدم،صمم بکم :) نشستم رو به رویش . او که همان لحظه اول شوکه شده بود که چهره،قد و قواره دوست مجازی اش چقدر شبیه بچه های دبیرستانی است ، دم به دم تعجبش بیشتر می شد که این بچه چرا حرف نمی زند ، چرا مثل چت ها و اس ام اس هایش نیست . چرا تنها کاری که بلد است بازی کردن با شال و ریختن ایستک روی میز کافی شاپ!!! است.
الان مدت زیادی از آن زمان می گذرد و خیلی چیزها بین ما تغییر کرده .گاهی وقت تعجب می کنم از این همه شناخت. که لازم نیست زمان بگذرد تا بفهمد وقتی می گویم " نه ، ناراحت نشدم" ، منظور دقیقا عکس آن است و ناراحتم. که وقتی می گویم " حوصله ندارم، اعصابم خورده، امشب باهم حرف نزنیم." محل نگذارد و انقدر اصرار کند برای تماس تا بالاخره جواب دهم و کمتر از2 دقیقه لبخند را به لب هایم هدیه دهد. که به شخصیت و انتخاب هایم احترام می گذارد و طی این مدت یک بار نشده از طرفش به خاطر لباس هایم، حرف زدنم یا رفتارم بازخواست شوم.
*
به اینجا رسیدنمان، پیچ و خم زیادی داشت. رابطه مان ، ساده شروع نشد و پیچدگی اش هنوز هم ادامه دارد. ادامه اش را مدیون توام. تو که تلاش کردی برای نزدیک شدن . سعی کردی راه های دور از هم زندگی مان را بهم بچسبانی.تو که وقتی در مرز بریدن بودم، جا نزدی.
بودنت تکراری نمی شود. گذشت این1460 روز ثابت کرده که همچنان تازه ای برایم.
1460 روزی که با خوشحالی من ، ذوق کردی .با اضطراب هایم ، نگران شدی. اشتباهاتم را –هرچقدر بزرگ- بخشیدی. صبور بودی تا ببینم، بفهمم و بزرگ شوم .
چهارمین سال بودن شیرینت مبارکم باد :)
*"میم" آدم تازه ای نیست. لسم جدید بابای بچه هاست .
پ.ن: نمی خواستم جوری نشان بدهم که "میم" فرشته است . مطمئنا خصوصیاتی هم هست که به مذاق من خوش نیاید. همان طور که او هم و این ناگزیر تمام رابطه هاست . ;)
پ.ن۲: معذرت برای ادامه مطلب. متنی است که مدت ها پیش -زمانی که فکر می کردم رابطه مان تمام شده نوشته ام - و فقط مختص اوست با رمز مشترکمان :)