|
× و اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن × دکتر شریعتی×
|
نمی دانم قبلا در توییتر و فیس بوکم خوانده اید یا نه ، ولی من در محل کارم دختری دارم. دخترک 16 ساله با نمک و باهوشی که دوسال است به شدت خودش را در دلم جا کرده . نه به خاطر آن که قربان صدقه ام می رود ،احترام بسیار می گذارد یا کارهایم را انجام می دهد . بلکه بیشتر برای همین کارهایی است که نمی کند و البته درس خوانی اش.
آنقدر باهم صمیمی شده ایم که ماجرای "میم" دار بودن من را بداند و آنقدر فهیم است که هیچ وقت راجع به او سوال نکند و هنگام تماس گرفتن ها و صحبت هایمان ، از اتاق بیرون برود. شوخی های خودمان را داریم و سخت گیری های من برای درس های او و نگرانی هایم برای نمره هایش. امید دادن هایم که سال دیگر کنکور را می ترکاند و می رود جایی که خیلی خیلی بزرگ تر از روستایشان است .
او هم از ماجراهای مدرسه برایم می گوید ، از پسرهای بین راهی و دختران روستا که یکی یکی شوهر می کنند و به سر زندگی شان می روند. از دعواهایش با برادر کوچک تر و نگرانی هایش برای بیماری مادر.
رابطه ام با او، دقیقا مثل رابطه خودم و خواهرم شده است. تمام حرف هایی که من می توانستم برای خواهرم بگویم و تمام کارهایی که خواهرم می توانست برایم انجام دهد، بینمان وجود دارد.اس ام اس می دهم که نمره زبان فارسیت چی شد. اس ام اس می دهد که جم تی وی کنسرت انریکه است.بدو ببینش . وقت هایی که پیش همیم، یک دفعه می گویم:"کلیپ جدید نوید راستی رو دیدی؟" بعد هردو باهم نعره می زنیم که لامصبا چقدررررر خوشکلن این دختر پسره !!!
بودنش را دوست داشتم.برای منی که چندوقت است از تمام دوستان صمیمی ام دور افتاده ام و واقعا جز "میم" کسی دور و برم نیست که حداقل حرف های عادی روزمره ام را بزنم ، وجودش جبران کننده قدری از نداشته هایم بود. برای او هم ، نگفته ، همچین حسی بود... اما چند روزی است که به شدت درگیری ذهنی ام شده . نشست رو به رویم و بعد از یک عالم مِن مِن کردن ، فهمیدم که پای پسری به زندگی اش باز شده . من؟ من قلبم گنجشک وار می زد. وقتی فهمیدم پسرک یک سال کوچک تر از خودش است ، وا رفتم . می دانستم که دنبال نظر منفی من نیست. به دلش نشسته بود. یک جور عذاب وجدان داشت که انگار دنبال تایید کسی می گشت تا کارش توجیه شود . حرف زدم.گفتم که من نمی گویم نه و نکن. فقط دو تا مساله هست.یکی امتحان نهایی های یه ماه دیگه و یکی دیگه احساست که باید بتونی کنترلش کنی.
از شرایط سنی دوتاییشان حرف زدم و وابستگی هایی که به وجود می آید. از زمانی حرف زدم که همسن خودش بودم و تقریبا همچین شرایطی برایم پیش آمده بود. از ضربه هایی که خوردم و مشکلاتی که سر همین رابطه های دبیرستانی برایم درست شده بود . همه را قبول داشت. معلوم بود که حرف هایم را می فهمد ولی ور 16 ساله اش بر همه این ها می چربید :" اخه خیلی خوشکل و خوش هیکله "
الان که این متن را می نویسم، کنارم روی تخت دراز کشیده و سرش را روی جزوه اش گذاشته . پسره کره خر بهش گفته بود که خانه تنهاست و برود پیشش.برایم که گفت ، به زور اشک هایم را در چشم هایم نگه داشتم... خیلی سختم بود. حس کسی را داشتم که می خواست روشن فکر باشد ولی در عین حال مطمئن بود عقل سنی دخترکش خیلی کمتر از این حرف هاست. واقعا سر هر حرفش می مانم که چطور برخورد کنم. نه می خواهم آنقدر جدی باشم که بگرخد و دیگر حرف هایش را برایم نگوید، نه آنقدر شل که با پیشنهاد دوباره پسرک وا بدهد و پایه اش شود. می ترسم... درست مثل مادرها ...
یه چیز بامزه خارج از متن:
الان که می خواستم این مطلبو ثبت کنم ، یکی از دخترای راهنمایی اومده پیشم، ازش می پرسم امروز تو مدرسه ناهار چی خوردین؟میگه: خورشت حیوان!!
بعد یه عالمه حرف تازه فهمیدم منظورم چلو گوشته !:))
و برای اینکه کلکسیون دل مشغولی هایم کامل شود ،درس هایی دارم ، سخت تر از آنچه که فکرش را می کردم. باید شروع کنم خواندن ها و تحقیق ها را.کمبود زمان دارم به شدت ...
* منظورم از خانه وبلاگ و بلاگفا بود.رکورد زده ام در ننوشتن.
آدم ها نسبت به هم اولیت دارند و درجه بندی می شوند. بعضی ها فقط برای جک گفتن و مسخره بازی خوبند. وقت هایی که میزان شنگولیتت می زند بالا و دلت می خواهد خل بازی دربیاوری و به ترک های فرضی دیوار هم بخندی ، اسمشان را پیدا می کنی و زنگ می زنی و قرار می گذاری برای چند ساعت مشنگ بودن .بعضی های دیگر سنگ صبورند. هر وقت دلتنگ باشی ،مشورت بخواهی ، به حرف زدن احتیاج داشته باشی ، حاضرند گوش هایشان ( ایضا قلبشان ) را بدهند تا آرام شوی و سبک .ادم هایی که همکار های فوق العاده ای هستند. در تقسیم کار عادلانه عمل می کنند و بار خود را بر دوش دیگری نمی اندازند. دوستانی که کتاب های خوب معرفی می کنند و تئاتر می برندت و از کنسرت های جدید خبر می دهند. انسان هایی که شانه می شوند برای گریه هایت . که سر بگذاری و بغض هایت سرریز شوند. از آن مدل هایی که لازم نیست حرف بزنی تا حالت را بفهمند . آن هایی که از چشم ها می خوانند دردهایت را و شانه قرض می دهند و حتی مازیار فلاحی پخش می کنند تا تو راحت تر باشی.دوستانی که هرگز از یاد نمیبرندت.بعد از سال تحویل جزو اولین نفرانی هستند که تبریک می گویند .تولدت را فراموش نمی کنند ( نه با آلارم گوشی و تقویم) و هنگام خوردن ماکارونی مثلا اسمس میدهند مثلا که هی فلانی ، یادت کردم موقع خوردن غذای مورد علاقه ات.
دیگرانی هم هستند که برای کارهای اقتصادی خوبند ، سلیقه خرید کردن دارند ، پایه های خوبی برای درس خواندن و تشویق کردنت هستند، آشپزهای معرکه ای اند ...
دوست خوب ولی آن کسی است که در همه لحظه ها به کارت بیاید ...دقیقا همه لحظه ها ...
حرف می کشد به یکی از پسرهای توییتر که از نوشته هایش معلوم است ، تنها زندگی می کند. من می گویم : چه حیوونکی .گناه دارد.میم قاطعانه می گوید گناه برای چه و من می گویم آدم تنها گناه دارد به نظرم. به نظر میم گناه ندارد. بله . در ذهن من اینجوری است که آدم تنها می آید خانه.بعد از یک عالمه کار کردن. درحالی که هیچ چراغی روشن نیست.هیچ کسی منتظرش نیست.بعد تازه باید برای خودش ، تنها ، فکر شام باشد و بعدش هم فکر سرگرمی های تنهاگونه اش !بعد هم برود بخوابد در تخت یک نفره اش ! کل ماجرا پروسه غم انگیزناکی است .البته حرف "میم" چیزی جز این است و اعتقاد دارد که خیلی هم فان می باشد و من می دانم که این فقط یک حرف نیست که زده می شود از جانبش.بلکه اعتقاد محکمی است که دارد و کلا مدینه فاضله شخصی اش بر همین اساس بنیان نهاده شده است.
من ولی اگرچه متنفرم از شلوغی های زیاد و مهمان بیشتر از دو-سه روز حوصله ام را سر می برد ولی دوست دارم در روزهایم حداقل یکی باشد که صبحا برای بیدار شدن کل کل کنیم که کی زودتر بلند شود ،زیر کتری را روشن کند و آن یکی سی ثانیه بیشتر زیر پتو بماند . بعد هر دو بدو بدو برویم سر کار و غروب برگردیم مثلا. بعد این وسط ها ، روزهای تعطیل ، هرکدام از ما برای خودش و رفقا و خانواده اش برنامه بریزد.برود ولی شب یا روز بعد برگردد دوباره. باهم فیلم ببینیم و تحلیل کنیم و بخندیم و بترسیم و دعوا کنیم که کی آدامسش را چسبانده به ستون توی هال ( مثل دعوای الان من و مادرم و اینکه آدامسی که غروب زده بودم قد ستون ، حال چسبیده به لباس پدر و پدر هم خواب است و آدامس هم کنده نمی شود و عنقریب است که گند بزند به تمامی رختخواب ها !!! ) بعد طرف مقصر پاشود برود ظرف ها را جمع و جور کند و بساط صبحانه فردا را بچیند و بعد آن یکی که زورش بیشتر است دیگری را خرکش کند تا دستشویی که برود مسواک بزند. بعد بروند تو رختخواب و یکیشان که مهربان تر است ، داستان کوتاهی از همشهری داستان بخواند و بعد چراغ را خاموش کنند و بروند زیر پتو و از روزشان برای هم بگویند ...
این رابطه لزوما مال شخص های خاصی نیست.فانتزی های ذهن من است .دختر- پسر بودن طرف دیگر ، یک سری تغییراتی ایجاد می کند که مد نظر نیست الان.مثلا دبیرستانی که بودیم ، یکی از آرزوهای مشترک من و ویدا این بود که تا سی سالگی دور شوهر را خط بکشیم و عوضش برویم سر کار و خانه مجردی بگیریم و سفرکنیم و حالش را ببریم . هرچند حال در 22 سالگی همچنان به پدر مادرمان چسبیده ایم و آن ها هم راضی اند و هیچ کس به فکر تغییر اساسی نیست ولی آنچه از اول در نظر من بود همچین زندگی حداقل دو نفره ای بود . برای من زندگی همین رابطه هاست. همین حرف ها ، شوخی ها ، دعواهای باهمی ... تنها بودن را نهایتا بیشتر از یک هفته برنمی تابم و مشکل اینجاست : با آدمی رابطه دارم که اگر یک ماه بیندازی اش در اتاق و سر روز سی ام ، تق تق کنان ، وارد اتاقش شوی ، می گوید ئه ، چه زود برگشتی و اگر قرار باشد بعد از یک سال بین دیوار و آدمی برای حرف زدن یکی را انتخاب کند ، دومی انتخاب هزارمش هم نخواهد بود و من فکر می کنم چطور جمع هم شده ایم ما دوتا آخر !