تبليغاتX
Personal Notes Of a Little Teacher
Personal Notes Of a Little Teacher

و اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن ... ( دکتر شریعتی )

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 2:2 توسط خانوم معلم| |

" هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز

این آسمان غم زده غرق ستاره هاست ... "

( سیاوش کسرایی )

 

* به نظر من آه مادر ندا ، تنها ، برای سوزوندن احمدی نژاد و کل اطرافیانش کافیه ! و به خداوندی خدا قسم که رای دهندگان به این پست دروغگو ملعون آسمان ها و زمین شدند !

 

** دو سال تربیت معلم من تموم شد و این یعنی این که از مهر 88 باید برم سر کلاس ! (واسه ادامه تحصیل هم باید صبر کنم تا تکلیف بعضی چیزا مشخص شه و بعد بتونم تصمیم بگیرم )

با تموم شدن این دو سال خیلی چیزا واسم تموم شد ...

البته من هیچ خیری از خود دانشکده ندیدم و حتی فوق العاده خوشحال بودم که دارم از اونجا می  رم واسه همیشه و چشمم به چشم آدمایی که از 99.9 % شون متنفر بودم نمیفته ولی ...

ما ، بچه های اتاق خودمون ، که به گفته همه ادبیاتیا بهترین اتاق بودیم ، خیلی خیلی بهم وابسته شده بودیم .

روزای آخر خیلی سخت بود !

همه اون چیزایی که بهشون می خندیدیم ، حالا برعکس شده بودن . کافی بود یکی بگه : دیگه کی این جوری سوتی بده ما بهش بخندیم ! اونوقت بود که 2 ساعت گریه رو حداقل داشتیم !

خلاصه من تو این 2 سال چیزایی رو تجربه کردم و نعمتایی رو داشتم که به جرئت می تونم بگم کسایی که خوابگاهی نبودن ، خیلی چیزا رو از دست دادن ... دلم به حالشون می سوزه !

من دوستایی داشتم که هرکدومشون یه مدل بودن و همشون دوست داشتنی .

 

سمانه داشتم که ترک بود و خدای خنده . امکان نداشت یه حرفی بزنه و توش یه چیز بامزه نباشه . نصفه تکیه کلامای اتاق ساخته سمانه بود ( اصولا جمعی که زندگی کنی ، 2 هفته ای یه بار تکیه کلاماتون عوض می شه . هربار یه اتفاق تازه ای می یفته (مثلا سرپرست یه چی می گه ) و می شه سوژه ) ، فوق العاده باهوش بود ( مثلا می دونست من پارسال چه لباسی تنم بوده ) و من و اون (مخصوصا آخرای سال ) زوج خوشکلیو باهم تشکیل دادیم که حسابی باهم حال می کردیم (مخصوصا تو زمینه غیبت کردن :)) )

# قبل از انتخابات برای آخرین بار رفته بودیم خیابون که یهو طرفدارای موسوی و احمدی نژاد جمع شدن و شروع کردن به شعار دادن و ما هم از خدا خواسته رفتیم وسط و داشتیم با جمعیت می رفتیم که یه دفعه سنگ اندازی ! شروع شد و من داد کشیدم : بچه ها بدووووین! نفهمیدم چطور از هم جدا شدیم ولی خدا رو شکر ما زود در رفتیم واتفاقی نیفتاد . بعدش که همدیگه رو پیدا کردیم ، سمانه از شدت خنده نمی تونست راه بره . گفت : س... ، خدایی اند ترک باز ی بود کارم ! فک کن وسط اون بحبوحه بخوای فرار کنی بعد بپری تو کوچه بن بست !!! )

 

سحر داشتم که کرمانی بود و خدای خلاف و چاخان . یه ماجرای ساده رو انقد پیچ و تاب می داد و این ور اون ورش می کرد که می شد قشنگ ترین داستان قرن و همیشه هم خودش قهرمان داستاناش بود . هممون عاشق ماجرا تعریف کردن سحر بودیم . درکل سحر و سمانه  نمک اتاق بودن و کافی بود پیش هم بشینن یا از یه نخ جوراب باحال ترین جکا رو بسازن . انواع و اقسام خلافا از سیگار بگیر تا تریاک و نمی دونم چیزای دیگه رو تجربه کرده بود ! قلم خوبی داشت ولی دیوونه فوق العاده تنبل بود . از اونایی که حتی منم ! نتونستم یه کتاب دستش بدم بخونه .

# یه بار واسه اینکه باباش باهاش آشتی کنه ( یه هفته بود باهم قهر کرده بودن ) انقد قشنگ پشت تلفن گریه کرد و کولی بازی در اورد و گفت که از پله ها افتادم ، تمام بدنم کبود شده ، نمی تونم راه برم و ... که باباش کلی قربون صدقه ش رفت و 600-700 تومن پول ریخت به حساب دخترش که بره پیگیر پای کبودش باشه .

 

تی تی داشتم که بوشهری بود و فهمیده ترین دختر کل خوابگاه . تو کار هیشکی دخالت نمی کرد . بچه درس خون ( نه خرخون) بود و تو کلاس یکی از استادا به من و نیتو و اون سه تفنگدار می گفت ( چون بسیار هماهنگ بودیم بالاخص در زمینه اعتراض کردن ! و صد البته دیر سر کلاس رفتن ! )

# تن ماهی درست کردنش محشر بود و به سبک بندریا انقد تندش می کرد که هربار آخر غذا یه دور دعوا داشتن با سحر . شعور سیاسی و اطلاعات بالایی داشت و انقد قشنگ با یه طرفدار احمدی نژاد بحث می کرد که طرف دیگه هیچی نمی تونست بگه.مثل خودم عاشق کتاب و mbc بود و تنها اشکالش که همیشه سوژه می شد حواس پرتیش بود . امکان نداشت یه بحثی شروع بشه و تی تی 5 دیقه بعدش نگه : چی ؟ کیو می گی ؟ کی ؟ چطور ؟

 

هاجر داشتم که همون طور که همیشه به خودشم می گفتم تنها لر فهمیده خوابگاه بود ! که هیچ کدوم از خصوصیات لرا رو نداشت و فوق العاده خوب بود . معتقدترین دختر اتاق به نماز و عباداتش بود .( طوری که وقتی سر سجاده می دیدمش از خودم خجالت می کشیدم ) پایه واسه همه اعمال به جز غیبت و مسخره کردن ( که من و سمانه استادش بودیم و همیشه سر همین موضوع نصیحتمون می کرد و منم می گفتم که بعضی آدما مسخره کردنشون از نمازم واجب تره ! به جون خدا !(آخرین  تیکه اتاق این بود : به جون خدا ، به جون امام سجاد ، به جونم امام محمد تقی ....)

# وقتی من و نیتو باهم پچ پچ همراه با خنده های ریز می کردیم یا نرگس بغل می کردم و ملچ ملچ می بوسیدمش ، می خواست خودشو خفه کنه و هی سرمون داد می کشید : تموم کنید این لوس بازیا رووووووووووووو !

 

و از همه مهم تر

 

نرگس داشتم که عرب (نا شبیه !) بود و سرتق ترین . قد ترین ، مغرور ترین ، حرف گوش نکن ترین دختری بود  که تا  حالا دیده بودم (و مطمئنم که دنیا دیگر شبیه او را به چشم نخواهد دید ! ) ولی خب واسه من خیلی عزیز بود . بسیار بسیار عاقل که می شد همیشه به حرفا و تصمیم گیریاش اعتماد کرد . فقط آخرای سال سر انتخابات خیلی باهم دعوا کردیم و حتی ازش متنفر شدم ولی خب ! بالاخره هرکس یه ایرادی داره دیگه . دوسش می داشتم ، می دارم و خواهم داشت .

# خاطرات زیادی با هم داشتیم . خوب و بد . این مدلی بودیم که می تونستیم ساعت ها کنار هم بشینیم و بدون حرف زدن لذت ببریم از با هم بودن . این مدلی بودیم که لازم نبود دیگه حرف بزنه تا بفهمم چی می گه .. کافی بود صدام کنه یا حتی نگام کنه تا جوابشو بدم و بعد هر دومون بخندیدیم به این تله پاتی . این مدلی بودیم که با وجود تضاد شدید عقیدتی در مورد هر چیزی ( از آهنگ بگیر تا دین ! ) که با هم داشتیم ، بازم همدیگه رو دوست داشتیم و حال می کردیم از بحث کردن باهم .

 

و

نیتو  داشتم که ترک (شبیه !) بود و خنگول ترین ، دیوونه ترین ، لوس ترین و نازک نارنجی ترین دختر ادبیاتیا بود . هرچند امسال که اوردمش تو اتاق خودم ، آدم شد. مثلا کلی کار کردن یاد گرفت ، کلی ظرفیت شوخیش رفت بالا و کلی فحش دادن و یکمم تصمیم گرفتن یاد گرفت ! ولی خب هنوز تا بزرگ شدن راه زیادی داره ! ولی به قول یکی ما از ترک بدترشم دیدیم ، خوب می شه . امیدی بش هست ! تقریبا چیزایی که درمورد نرگس گفتم واسه نیتو هم صدق می کنه . در کل مثلث جالبی تشکیل داده بودیم که خیلییییییییییییییییییییی عالی بود.

# وقتی همه داشتیم درمورد یه چیزی بحث می کردیم ، مثلا من می گفتم : پس بچه ها بریم به استاد بگیم دیگه ، ها ؟ بعد همه قبول می کردن . 15 ثانیه بعدش نیتو می گفت : راستی بچه ها ، نمی خواین در مورد فلان موضوع به استاد چیزی بگیم ؟

تو یه سال آخر خیلی جور منو کشید . همیشه کارایی مثل  شستن ظرفا ، جارو کردن ، مرتب کردن کمد ، پیدا کردن اشیای گم شده ، حرف زدن با استادا و ... رو نیتو افتاده بود و من هی تلپ بودم !

لحظه خداحافظی باهاش وحشتناک ترین لحظه این 2 سالم بود ! بیشتر از غمگین بودن ترسیده بودم ... از وحشت دوباره ندیدنش !

 

اینایی که این پایین می بینین نوشته هایی که بچه های اتاق خودمون و یکی دو نفر دیگه از رفقا نوشتن واسه یادگارا :

( اگه یه جاییشو نفهمیدین ، زیاد به خودتون فشار نیارین ! پشت هرکدوم از این جملات ماجرایی نهفته بس عجیب !)

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 1:32 توسط خانوم معلم| |
روزای آخر و اشکایی که به آدم مهلت حتی نفس کشیدن و نمی دن !

اه ! لعنتی !

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:32 توسط خانوم معلم| |
كه تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
كه به آسانی یك رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
كه قناریها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید ...
(حمید مصدق )

هنوز تو شوکم !

هنوزم باورم نمی شه !

چرا وقتی یه چیزی انقد واضح و مبرهن بود  من به طرز احمقانه ای بهش امید داشتم ؟ !

هیچ وقت اون شب لعنتی و فراموش نمی کنم

شبی که تنها صدای اتاق اشک و صدای خوردن دونه های تسبیح بود و بس !

من نمی بخشم ... اون کسایی رو که آگاه بودن / دیدن و بازم به احمدی نژاد رای دادن !

به ازای هر بچه  گرسنه ای که تو کشورم باشه

هر زنی که ناچارا تن فروشی کنه

هر تحریمی که به ایران وارد بشه

هر دانشجویی که ستاره دار بشه

هر کارگری که بیکار بشه

و هر بدبختیه دیگه ای اون آدما ( که دور وبرم کمم نیستن ) و نمی بخشم !

الان دقیقا یک هفته اس که سراغ تلویزیون نرفتم ! از همشون متنفرم !

* تنها چیزی که دلم میخواد اینه که  قیافه رای دهندگان به اون بعد از این ۴ سال ببینم ...

* هیچ رقمه آروم نمی شم ! آخه مگه می شه ؟!

ماجرا :

تمام راه رفت و برگشت با نرگس بحث کردم . چندین بار ازم ناراحت شد که تو  اصلا ارزشی واسه نظر مخالف خودت قائل که نیستی هیچ / اونو به نفهمی و حماقت هم متهم می کنی !

و منم دائم بهش می گفتم که اگه کسی بدیهیاتو نبینه ( مثل فلان و فلان و فلان مورد ) احمقه ! حتی اگه اون یه نفر تو باشی که عزیز ترین دوستمی ! ( و خب نتیجه بحثم که مشخصه دیگه ! تا فرداش به طرز وحشتناکی باهم بد بودیم ! )

تو تاکسی که داشتیم برمی گشتیم خوابگاه بازم بحث بالا گرفت و من داشتم درمورد این که حتی اگه همه چیز فرد مورد نظر تو عالی باشه ( که نیست ) فقط همین یه دلیل که بیان درست و نداره کافیه که بهش رای ندم . چون معتقدم که حرف زدن رییس جمهورم با بقال سر کوچه خونه ام باید فرق داشته باشه !

وسط راه یه خانم با دخترش (تقریبا همسن ما بود) سوار شدن ( صندلی جلو نشستن ) . موقع بحث کردن ما چندبار برگشت و با غیظ بهم نگاه کرد ولی خب محل نذاشتم و حرفمو ادامه دادم.

آخر کار موقع پیاده شدن ُ وقتی کرایشو داد زل زد بهم و یهو داد زد : " احمق بی شعور ! اندازه دهنت بفهم !!!!!!!!!!!! عوضی آشغال نفهم ! رییس جمهورمونه دوسش داریم ! کثافت ! " بعدم تق ! درو کوبوند و رفت !

انقد این کارش سریع بود که هنگ کردم و فقط تونستم بگم : " اینم انقد بدبخته که اصن نمی فهمه دور و برش چه خبره " هرچند بعدش کلی خندیدیم !

پ.ن : آخرین اخبارا رو از اینجا پیگیر باشید !

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:15 توسط خانوم معلم| |
" مدیر بانک مرکزی روی کاناپه نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد.رییس جمهور در اخبار رقم درآمد ناخالص ملی را اعلام کرد. مدیر بانک مرکزی آه بلندی کشید ... زنش از آشپزخانه بیرون آمد و گفت : " چرا خودت را نارحت می کنی؟ چهار سال است که رقم اشتباهی می خواند ! مگر کسی چیزی گفته یا فهمیده است ؟ " مرد دوباره آه بلندی کشید و گفت : " دلم برای خودم می سوزد که مجبورم تمام ارقام اسناد را دوباره عوض کنم !!!! " *

حالا حکایت ماست و حماقت مردم !

منم مثل نادیا خیلی استرس دارم ! هرچند هرکدوم شون بیاد به هیچ وجه به حال من یکی فرقی نداره ولی خب به شدت نگرانم !

*داستان بالا یکی از داستانای کتاب محشر " بازی عروس و داماد " نوشته خانم بلقیس سلیمانیه!البته  با کلماتی که من یادم مونده

¤ من با اینکه کروبی رو بیشتر دوست دارم ( به خاطر ۱. انسان بودنش ۲. اطرافیانش که همه آدمای روشنفکرین ) به موسوی رای می دم . شما چی ؟

¤ به نظرتون نتیجه چی می شه ؟ من هنوزم می گم ۶۰٪ به نفع میرحسین !

پ.ن : جمع شدن طرفداریای موسوی داخل و بیرون از ورزشگاه ( دیروز ) و ساختن زنجیر انسانی برای حمایت از موسوی ( امروز ) آخرین خبرای خوب انتخابات واسه ماها ست ...

پ.ن ۲: ولی خدا وکیلی دیروز خیابونا یه دست سبز بودن . محشر بودددددددد . جاتون سبز  

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:32 توسط خانوم معلم| |