تبليغاتX
Personal Notes Of a Little Teacher
Personal Notes Of a Little Teacher

و اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن ... ( دکتر شریعتی )

اون زمونا نیتو هرموقع دلش میگرفت و میدونست که دیر یا زود اشکش درمیاد و بعد از اونم سردردای شدیدش شروع میشه ... شروع میکرد به آرایش کردن !

چون اینجوری مجبور بود چشما و صورتشو خشک نگه داره !! دیگه ما میدونستیم که وقتی نیتو بیخود و بیجهت کلی مالیده به چشم و ابرو و صورتش  یعنی اوضاع خرابه !

* چند روزه چشمامو انقد سیاه می کنم که خودم روم نمیشه برم بیرون ...

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 4:53 توسط خانوم معلم|
دل خوشی سه روز اول هفته م چند دیقه ای خندیدن با شراره است ،کمکی مطالعه و همه بقیه اش !شمردن لحظه ها برای برگشتن به خونه و ذره ای خواب !دوشنبه شبا که میرسم خونه اکثرا اولین کاری که می کنم خوردن یه مسکنه !

سه شنبه ها دلم میخواد تا ظهر بخوابم ولی از ۸ نیمه بیدارم و از ۹ به بعد خودمو می کشم تا یکم بیشتر تو تخت بمونم ! از روزای قبل خسته م و هیچ کار مفید ،و حتی هیچ کار خاصی ! انجام نمی دم ...

چهارشنبه ها تازه یکم حالم اومده سرجاش و کمی به جست و خیز می پردازم و این روز زودتر از همه هفته تموم میشه و

پنج شنبه ها و جمعه ها ساعت ۷ بدو بدو حاضر میشم و با آغوش باز میدوم به سمت دروازه های علم و دانش . ساعت اول و دوم و تو هپروت سیر می کنم و چون آخرین نفر (تو گوشه کلاس) میشینم زیاد مشخص نیستم و سرمو میذارم رو دسته صندلی و میررررررررم ( من یه چیز خوب از نرگس یاد گرفته باشم همین خوابیدن سر کلاسه )

تو کلاسای وسط روز کتابمو درمیارم و زمان و مکان از دستم میره و گاهی با سقلمه های سوما یا صدای استاد به خودم میام ... (بعضی وقتا هم سرگرم گیم میشم )

ساعتای آخر روزم خودمو میسپرم دست فکر و رویا و چشم از منظره فوق العاده پنجره کنارم برنمیدارم ...(مخصوصا این دوهفته که هوا بارونیه )

عاشق این جاده ام

    منظره پنجره کلاس

و تنها چیز دوست داشتنی آخر هفته وقتیه که نزدیک غروب کلاسا تموم میشن و من و سوما (اکثرا پاستیل به دست) پیاده میریم خونه و به تمام آدمای اسکل دور و ورمون میخندیم و هردومون سعی می کنیم یادمون نیاد که شنبه صب باید ساعت ۵ از خواب بیدار شیم که نزدیکای ۸ برسیم مدرسه!

همه هفته یه طرف و این پیاده روی دو ساعته ( که یه ساعتشم تنهام) هم یه طرف

پ.ن ۱: مرده یکم تنوع ام !

پ.ن۲: دو روز آخر هفته که دانشگاه میرم هیچی به اندازه دانشجوهای کهیری که زیاد حرف می زنن و همش دوس دارم تو چش باشن ==>عصبانیم نمی کنه ! خو بگیر بتمرگ گوش بده! اه !

پ.ن۳: وقتی سوییشرت من با حداقل ۱۰ تا از دانش آموزای مدرسه یه رنگ و تقریبا یه شکل باشه خو دیگران حق دارن بم بگن بچه راهنمایی

پ.ن۴ : حال یه نفرو که خیلی چندش انگیز ناک (این پسوند "انگیزناک" ساخته من و سوماست و خیلی حال میده بهمون )بود واسم گرفتم و از این بابت کیفور می باشیم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:10 توسط خانوم معلم| |
 

* فک کن !

پسره بعد از سه سال دوستی برای اولین بار با دوست دخترش قهر کرده ! اونم به خاطر اینکه دختره نمی ره دماغشو عمل کنه !

نه !

فک کن !

** وقتی واسه گرفتن مدارکم می رم اداره و هی از این اتاق به اون اتاق می دوم تا مثلا یه امضا بگیرم یه حس بزرگ بودن بم دست می ده .مزخرفه ولی خوشم میاد وقتی کارامو خودم انجام می دم . اونوقت یه روزی مثل امروز وقتی می رم تو اتاق یکی از معاونای اداره ، منشی اش بم میگه : سلام دخترکم ! کاری داشتی ؟ میگم : بله ، میخواستم آقای فلانی این برگه رو برام امضا کنه که ببرم دبیرخونه . برگه رو می دم دستش و می شینم .آقاهه یه نگا به برگه ام میندازه و میگه : هه ! تو معلمی ؟ می گم :بله ،راهنمایی .

چشاش گشاد می شه و میگه : عزیزم تو که هنوز خودت بچه راهنمایی هستی ! بعدم بلند بلند می خنده ...

اینجوری می زنن تو ذوق آدم دیگه ...

*** دستمو بلند می کنم و می گم : استاد ، قرار بود منابع ارشدو واسمون بیارین ! وقتی میرم پیشش و اون 3 ورق اسم کتابو میده دستم افسردگیم دوباره یادم میفته ! اسم یک کتابایی توش هست که بدون اغراق اگه از همین الانم شروع کنم تا یه سال و نیم دیگه که وقت کنکور برسه یه دورم تموم نشده ...

*** در پایان شما رو به خوندن این پست آقایی که پشت کوچه علی چپ زندگی می کنه دعوت می کنم . به من که خیلی حال داد

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:12 توسط خانوم معلم| |

اگه می خوای رسما گند زده بشه به حالت !!!! کافیه جمعه یکم ، فقط یه کم ( درحد یه اپسیلون حتی ) سر به سرم بذاری !

اونوقته که ور کاملا وحشی !!!!! من بیدار میشه !

* رسما معذرت می خوام از تمام کسایی که تو این مدت ازم می رنجن ! چی کار کنم ؟ بخدا دست خودم نیست ... فکر شنبه و مدرسه رفتن حالمو بد میکنه ( درحد تهوع ! )

** واقعا اگه شراره تو مدرسه نبود، دق می کردم ! شک نکن !

***

پ.ن : دوتا کتاب گرفتم از کتابخونه دانشگاه " جای خالی سلوچ " ( همیشه دوس داشتم بدونم این سلوچ چیه یا کیه ! هه .. زرنگین ؟ خودتون برین بخونین  ) و " سرخ و سیاه" ( این کتاب خیلی خیلی گنده رو موسوی تو لیست بهترین کتاباش اورده بود ) میخوام دوباره خودمو غرق کنم ...امیدوارم این راه  جواب بده!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:28 توسط خانوم معلم| |