و اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن ... ( دکتر شریعتی )
چون اینجوری مجبور بود چشما و صورتشو خشک نگه داره !! دیگه ما میدونستیم که وقتی نیتو بیخود و بیجهت کلی مالیده به چشم و ابرو و صورتش یعنی اوضاع خرابه ! * چند روزه چشمامو انقد سیاه می کنم که خودم روم نمیشه برم بیرون ... سه شنبه ها دلم میخواد تا ظهر بخوابم ولی از ۸ نیمه بیدارم و از ۹ به بعد خودمو می کشم تا یکم بیشتر تو تخت بمونم ! چهارشنبه ها تازه یکم حالم اومده سرجاش و کمی به جست و خیز می پردازم پنج شنبه ها و جمعه ها ساعت ۷ بدو بدو حاضر میشم و با آغوش باز میدوم تو کلاسای وسط روز کتابمو درمیارم و زمان و مکان از دستم میره و گاهی با سقلمه های سوما یا صدای استاد به خودم میام ... (بعضی وقتا هم سرگرم گیم میشم ) ساعتای آخر روزم خودمو میسپرم دست فکر و رویا و چشم از منظره فوق العاده پنجره کنارم برنمیدارم ...(مخصوصا این دوهفته که هوا بارونیه و تنها چیز دوست داشتنی آخر هفته وقتیه که نزدیک غروب کلاسا تموم میشن و من و سوما (اکثرا پاستیل همه هفته یه طرف و این پیاده روی دو ساعته ( که یه ساعتشم تنهام پ.ن ۱: مرده یکم تنوع ام ! پ.ن۲: دو روز آخر هفته که دانشگاه میرم هیچی به اندازه دانشجوهای کهیری که زیاد حرف می زنن و همش دوس دارم تو چش باشن ==> پ.ن۳: وقتی سوییشرت من با حداقل ۱۰ تا از دانش آموزای مدرسه یه رنگ و تقریبا یه شکل باشه خو دیگران حق دارن بم بگن بچه راهنمایی پ.ن۴ : حال یه نفرو که خیلی چندش انگیز ناک (این پسوند "انگیزناک" ساخته من و سوماست و خیلی حال میده بهمون * فک کن ! پسره بعد از سه سال دوستی برای اولین بار با دوست دخترش قهر کرده ! اونم به خاطر اینکه دختره نمی ره دماغشو عمل کنه ! نه ! فک کن ! ** وقتی واسه گرفتن مدارکم می رم اداره و هی از این اتاق به اون اتاق می دوم تا مثلا یه امضا بگیرم یه حس بزرگ بودن بم دست می ده . چشاش گشاد می شه و میگه : عزیزم تو که هنوز خودت بچه راهنمایی هستی ! اینجوری می زنن تو ذوق آدم دیگه ... *** دستمو بلند می کنم و می گم : استاد ، قرار بود منابع ارشدو واسمون بیارین ! وقتی میرم پیشش و اون 3 ورق اسم کتابو میده دستم افسردگیم دوباره یادم میفته ! *** در پایان شما رو به خوندن این پست آقایی که پشت کوچه علی چپ زندگی می کنه دعوت می کنم . به من که خیلی حال داد اگه می خوای رسما گند زده بشه به حالت !!!! کافیه جمعه یکم ، فقط یه کم ( درحد یه اپسیلون حتی ) سر به سرم بذاری ! اونوقته که ور کاملا وحشی !!!!! من بیدار میشه ! * رسما معذرت می خوام از تمام کسایی که تو این مدت ازم می رنجن ! چی کار کنم ؟ بخدا دست خودم نیست ... فکر شنبه و مدرسه رفتن حالمو بد میکنه ( درحد تهوع ! ) ** واقعا اگه شراره تو مدرسه نبود، دق می کردم ! شک نکن ! *** پ.ن : دوتا کتاب گرفتم از کتابخونه دانشگاه " جای خالی سلوچ " ( همیشه دوس داشتم بدونم این سلوچ چیه یا کیه ! هه .. زرنگین ؟ خودتون برین بخونین ![]()
دوشنبه شبا که میرسم خونه اکثرا اولین کاری که می کنم خوردن یه مسکنه !
از روزای قبل خسته م و هیچ کار مفید ،و حتی هیچ کار خاصی ! انجام نمی دم ...
و این روز زودتر از همه هفته تموم میشه
و
به سمت دروازه های علم و دانش . ساعت اول و دوم و تو هپروت سیر می کنم و چون آخرین نفر (تو گوشه کلاس) میشینم زیاد مشخص نیستم و سرمو میذارم رو دسته صندلی و میررررررررم ( من یه چیز خوب از نرگس یاد گرفته باشم همین خوابیدن سر کلاسه
)
)

به دست) پیاده میریم خونه و به تمام آدمای اسکل دور و ورمون میخندیم و هردومون سعی می کنیم یادمون نیاد که شنبه صب باید ساعت ۵ از خواب بیدار شیم که نزدیکای ۸ برسیم مدرسه!![]()
![]()
) هم یه طرف 

عصبانیم نمی کنه ! خو بگیر بتمرگ گوش بده! اه !
)بود واسم گرفتم و از این بابت کیفور می باشیم ![]()
![]()
مزخرفه ولی خوشم میاد وقتی کارامو خودم انجام می دم . اونوقت یه روزی مثل امروز وقتی می رم تو اتاق یکی از معاونای اداره ، منشی اش بم میگه : سلام دخترکم ! کاری داشتی ؟ میگم : بله ، میخواستم آقای فلانی این برگه رو برام امضا کنه که ببرم دبیرخونه . برگه رو می دم دستش و می شینم .آقاهه یه نگا به برگه ام میندازه و میگه : هه ! تو معلمی ؟ می گم :بله ،راهنمایی .
بعدم بلند بلند می خنده ...
اسم یک کتابایی توش هست که بدون اغراق اگه از همین الانم شروع کنم تا یه سال و نیم دیگه که وقت کنکور برسه یه دورم تموم نشده ...

![]()
) و " سرخ و سیاه" ( این کتاب خیلی خیلی گنده رو موسوی تو لیست بهترین کتاباش اورده بود ) میخوام دوباره خودمو غرق کنم ...امیدوارم این راه جواب بده!
اون زمونا نیتو هرموقع دلش میگرفت و میدونست که دیر یا زود اشکش درمیاد و بعد از اونم سردردای شدیدش شروع میشه ... شروع میکرد به آرایش کردن !
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
4:53 توسط خانوم معلم|
دل خوشی سه روز اول هفته م چند دیقه ای خندیدن با شراره است ،کمکی مطالعه و همه بقیه اش !شمردن لحظه ها برای برگشتن به خونه و ذره ای خواب !
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت
17:10 توسط خانوم معلم| |
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت
19:12 توسط خانوم معلم| |
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت
22:28 توسط خانوم معلم| |


