و اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن ... ( دکتر شریعتی )
جمعه پیش سر کلاس خوابیده بودم که دیدم گوشیم "ویر ویر "* می کنه ، نگا کردم دیدم شراره ( دخترک همکارم که همسن ایم خلاصه اومد و یه ساعتی باهم بودیم و به کلی مسخره بازی دراوردیم و خندیدیم . بعدش واسم تعریف کرد که اومده بی افشو ببینه ولی چون زود رسیده اومده به منم سرکی بزنه این هفته که رفته بودم مدرسه مامان شراره با کلی سلام و صلوات منو دعوت کرد خونشون به جبران جمعه ای که شراره رو ناهار مهمون کرده بودم منم که از خدا خواسته که شده یه شب از خوابگاه و سر و صدای اونجا دور بشم قبول کردم و به هم خونه ای هام از اون روز هی میگم :شراره دلت واسه شهرام تنگ نشده ؟نمیخوای بگی بیاد سنندج؟ * : صدایی گوشی سایلنتی که رو میز باشه همینه دیگه ************************************ مامان هی سفارش می کنه که تو خونه که بقیه معلما هستن مواظب گوشیت باش ،آهنگ نذاری ،حرف سیاسی نزنی و ... ! منم هی میگم باشه ! حالا اگه بش بگم هفته پیش از تو رختخواب کشیدنم بیرون بخاطر این که پای ورقشون کم اومده بود که باور نمی کنه که ! اونم دو تا دبیر دینی عربی و یه مدیر ! ************************************ از این به بعد سعی می کنم هر دفعه یه عکس از مدرسه بذارم اینجا ! چیزای جالب زیاد پیش میاد و این کاغذه که تو برد دفتر زده بودن یکی از اون چیزای جالب انگیزناکه رای دانش آموزان به میر حسین در شورای دانش آموزی (+)و (+) * این از بچه های مدرسه های مردم اینم برگه رای دانش آموزای راهنمایی مدرسه ماست : 1. بهزاد 2.رامین ** 3.ساسی مانکن 4.حسین تهی 5.مسی 6. هانیه کمانگر !!!!!!!!! * لینک از وبلاگ آقا افشین بود . ** بازیگرای سریال دل نوازان ! *** فقر اقتصادی رابطه عمیق و شدیدی ! با فقر فرهنگی داره . اون بالاییا خوب می دونن که چی کار کنن که ملت همیشه توسری خور باشن ... مصیبت بزرگ تر از این دنیا وجود نداره که آدم سایه سرشو از دست بده ... ولی مطمئن باش اون جاش خیلی بهتر از ماهاست ... چون اینجوری مجبور بود چشما و صورتشو خشک نگه داره !! دیگه ما میدونستیم که وقتی نیتو بیخود و بیجهت کلی مالیده به چشم و ابرو و صورتش یعنی اوضاع خرابه ! * چند روزه چشمامو انقد سیاه می کنم که خودم روم نمیشه برم بیرون ...
) است و از اونجایی که درحالت ۹۰ درجه خمولیده بودم و کلاسم تا حدودی شلوغ بود
( مثلا همیشه دانشجویان فعال در حال افاضات بودن !
) جواب دادم . شراره گفت که اومده سنندج و میشه بیاد پیشم ؟ منم گفتم که از خدامه و بیا ببین من چه می کشم اینجااااااا
ا ! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گفتم و شب رفتم مهمونییییییییییی و کلی هم خوش گذشت ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(دیگه نمی دونن چی کار کنن که ملت برن عضو این بسیج کوفتی شن !!! )![]()
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت
21:9 توسط خانوم معلم| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت
23:36 توسط خانوم معلم| |
عزیزکم
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت
16:8 توسط خانوم معلم|
اون زمونا نیتو هرموقع دلش میگرفت و میدونست که دیر یا زود اشکش درمیاد و بعد از اونم سردردای شدیدش شروع میشه ... شروع میکرد به آرایش کردن !
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
4:53 توسط خانوم معلم|

