تبليغاتX
Personal Notes Of a Little Teacher
Personal Notes Of a Little Teacher

و اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن ... ( دکتر شریعتی )

 

بعضی وقتا فک می کنم واقعا چطور خدا می تونه همزمان این همه بازی سر بنده هاش در بیاره و سرگرم بشه !؟ 

مثلا چی می شد اگه یه دونه یه دونه با آدما بازی(بازی بارون بلاهای آسمونی ) و می کرد ؟ اون وقت کلی طول می کشید تا دوباره نوبت بازیچه شدن من می رسید !

*هر وقت یه مدتی می گذره و رابطه من و خدا اینجوری :  ــــــــــــــــــــــــــ می شه زارت یه چیزی میذاره تو کاسه ام که بگه  : هی کوچولو ... یادت نره که من هر وقت بخوام هرکاری می تونم باهات بکنم !

* من که نفهمیدم... نماز بخونم یا نه ... روزه بگیرم یا نه ... دختر خوبی باشم یا نه ... انگار  اصلا واسه تو فرقی نداره ! اول و آخرش خر خودتو می رونی !

* واقعا اگه ماها نبودیم چقد حوصله خدا سر می رفت !!!

* اینجوری نگام نکن !

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 15:35 توسط خانوم معلم| |

دو تا جوون سوار بر دوچرخه دارن طی طریق می کنن ! و ضمنا صحبت هم :

- به پول مربوط می شه ؟

-آره

-بانکه ؟

- می تونه اونم باشه !

- چک پوله ؟

-می تونه اونم باشه !

-نمی دونم

...

بالاخره به مقصد می رسن و جمیع خانواده هم به یاری جوونشون که در حل مسئله گیر کرده میان :

- تو جیب جا میشه؟

- دسته چکه ؟

...

( در این زمان داماد محترم دوست محترمی که مهمون ما هستن رو به بابا می کنه و چون احساس صمیمیت زیادی با اهالی خونه پیدا کرده می گه : دیگه خداییش دارن ابرو می برن .. اینو یه نوزادم می دونه که منظورش کارتای عابر بانکه ! کردتش 20 سوالی !  )

...

- نمی دونم جوابشو ... اصن خودت بگو

لی لی لینگ !

بانکداری از طریق تلفن همراه ! اقتصاد نوین !

 

 

* نمی دونم چرا رادیو کردستان اصرار شدیدی داره که حتما موقع سحری به جای دعای قبل از سحر ، شعرای شنونده ها رو پخش کنه .  همشونم که زنگ می زنن با یه ریتم مصنوعی هی ته مصرعو می کشن و کل محتوای شعر از بیشتر از این نمیشه که : خدا بزرگه / غصه نخور/مشکلا کوچیکن/ماه رمضونه !!!!!!!!!!!!(البته به زبون کردی )

اصنم نمی گه چند دقیقه تا اذون مونده . زرتی بعد از اون شعرا اذونو میگن !

 

* تا اونجایی که من دیدم و شنیدم امسال هیشکی به حقش نرسید تو کنکور ... کلهم گناه داشتن.

یکیشون که خیلی واسه من عزیز بود . وقتی خواست بگه که باید بره آزاد ، گفت : بهم نخندی !

غصم شد که فکر کرد من بهش میخندم ! درصورتی که من خیلی نگرانش بودم و هستم .

کاش می دونست که هنوز همون اندازه دوسش دارم و واسم مهمه. ناراحتیش ناراحتم می کنه و با شادیش خوشحال می شم. هیچ وقت اسمش تو گوشیم تغییر نمی کنه و همیشه همون جیگر طلای دوست داشتنی خودم می مونه ...

شایدم من دیگه جیگر طلای گوشی اون نیستم ...

تو این یه سال دیدنش نرفتم که مزاحم درسش نشم خیلی از هم دور شدیم ...

الانم اصن فرصتی پیش نمیاد که برم دیدنش

این خیلی بده ...

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 1:51 توسط خانوم معلم| |

 

از روزی که تونستم این پسر خاله سرتقمو بخوابونم

 

 

و با یه بار امتحان کردن و بدون مربی ! سمبوسه های سه گوش خوشکل بپیچم

 

 

و تو خونه ذرت مکزیکی و که عشقمه رو درس کنم

 

 

 

 

 

 

 ...

 

 

.. 

 

 

 

 

.

 

 

= کارایی که هیچ وقت نتونستم بکنم ، اعتماد به نفسم کلی بالا رفته!

*البته اگه لب پر شدن دیس خوشکله مامان و ترک برداشتن دو-سه تا لیوان و شکستن دو تا بشقاب و حساب نکنیم !

* همچنین سوزوندن سیب زمینی و بادمجون و امثالهم

*مهمونای تابستونی چه می کنن ! تا ماه رمضون شروع نشه تموم نمیشن . در عرض یه ماه یه پا کدبانو شدم واسه خودم !

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 0:47 توسط خانوم معلم| |

 

با دوستام داشتیم به سمت یکی از کافی شاپا می رفتیم .یهو دیدیم که وسط پیاده رو کلی ادم جمع شدن و یکی اون وسط داره داد و بیداد می کنه . جلوتر که می ریم می بینم یه گدای خانوم رو زمین نشسته و داره فحش می ده : کثافت !بیشعور! سگ بی شعور!

یکی ازش می پرسه که چی شده ؟ داد می زنه : دختره عوضی اول میاد بهم پول میده و بعد از تو دستم می کِشتش !

یه جوری عصبانی بود که انگار به شخصیت شغلیش توهین شده !

چند دقیقه بعد که مجبور شدیم همون راهو برگردیم، خانومه با ابروهای اویزون و با ملتمسانه ترین حالت ممکن همون جا نشسته بود و دستشو از چادرش اورده بود بیرون !11.gif

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 19:33 توسط خانوم معلم| |