و اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن ... ( دکتر شریعتی )
چیزی که یه سال و نیمه دارم از فکرش فرار می کنم عاقبت رسید بهم ! امسال ، دوباره باید کنکور بدم ...(چون من کاردانی ادبیات خوندم) رشتشو ، سراسری یا آزدادشو ،کارشناسی پیوسته یا کاردانی به کارشناسیشو ، شهرشو بعد این همه مدت هنوز نفهمیدم !!!! تو این یه سال و نیم هروقت بش فکر کردم ، انقد عذاب آور بوده واسم که ترجیح دادم بیخیالش شم ... هزار تا فکر کردم واسه خودم ... از خوندن باستان شناسی که یه زمانی عشقم بود تا خوندن هم زمان پیام نور و آزاد تو دو تا رشته ادبیات و زبان! تو این بدبختی ای که چقیدم توش و امروز با گرفتن دفترچه کنکور به اوج رسیده ، دوستم از آمریکا واسم میل زده و کلی تعریف می کنه که می خوام کالجمو عوض کنم تا راهم به خونه نزدیک تر شه !!هرچند دارم گواهینامه مو می گیرم ولی اینوری راحت ترم!!!!! به همین سادگی داره دانشگاهشو عوض می کنه و اونوقت من این همه وقت دارم دور خودم می چرخم که چی کار کنم ! تو بودی دق نمی کردی ؟ پ.ن : البته خیلی خوشحالم که دوستم خوشحاله و اوضاعش رو به راهه ۱. چار هفته بود که نتونسته بودم چلچراغ بگیرم منو می گی ... کپ کردم ! شب الهام از در اتاق که اومد تو تو دستاش یه چلچراغ بود ... وایییییییییی بغلش کردم و ملچ ملچ بوسیدمش . و منم دراز کشیده بودم رو زمین و کلم از تو چلچراغ بیرون نمی یومد تا ۵ دقیقه! ۲. کله سحر بچه ها پا شدن رفتن کاروزی ( یه واحد عملی داریم این ترم که باید بریم مدرسه های راهنمای و از نزدیک شاهد خیلی چیزا ۳. بعدش با خونسردی کامل پاشدم و صبحونه خوردم ... یه کم دنبال مانتوم گشتم که مثل همیشه پیدا نشد ولی از اونجایی که حتما باید یه چیزی بشه دو تا فحش نصیب اونی که پوشیده بودش شد ۴. با آهنگی بر لب راهی پژوهشکده شدم و خیلی راحت ( برعکس خیلی وقتا ) با تاکسی تا اونجا رفتم. ۵. نگهبان دم در برعکس همیشه گیر نداد که کارت عضویتنو نشون بده و از این سوسول بازیا ۶. وقتی وارد مخزن کتاب شدم دیدم به جای اون پیرمرد فسیلی که همیشه تو مخزن بود ( دفعه پیش واسه دادن ۴ تا کتاب ۱ ساعت و نیم من و الهام و معطل کرد و فقط سه بار ازمون پرسید که امسال سال ۸۷ ه ؟) یه خانومی هست که عشقه منه و هرچی بخوام برام میاره. ۷. "آنا کارنینا و خاطرات یک دیوانه تولستوی " و " عشق صدراعظم الکساندر دوما " رو واسه خودم و نیتو گرفتم که خونه بخونیم ۸. یه کار دیگه ای رو که تو نظرم خیلی بزرگ میومد و خیلی راحت و با کر کر خنده با نیتو انجام دادیم و خوش خوشان برگشتیم خوابگاه . ۹. سمیه بهم گفت که سرپرست عوض شده و دفترچه خروجیمونو خیلی راحت امضا کرده و می تونیم بریم خونه ۱۰. کتابایی رو که باید به کتابخونه پس می دادم و خودمو آماده کرده بودم که نیم ساعت مسئول کهیر کتابخونه واسم زر بزنه و منم هی لبخند ژکوند بزنم بردم و در کمال تعجب بهم گفت بذارشون اونجا خودم کارتاشونو پیدا می کنم !!!! ۱۱. بعد از کلی رژیم اجباری روزای قبل دیروز ناهار مرغ بوددد تووووووووووووپ . ۱۲. ساعت ۱ رفتیم ترمینال و در حال دقولوندن بچه ها از اینکه ما یه روز زودتر از اونا میریم خونه و سر یه سری کلاسای متهوع نیستیم و با کمال افتخار غیبت می کنیم ازشون خداحافظی کردیم و بای بای ... سلام خونننننننههه سلام خوشبختی در کل من و این همه خوشبختی محاله نمی دونم خدا چطور این ناپرهیزیو کرده ولی خب یه حدسایی هم می زنم جمله باحالیه ... نه ؟ خیلی وقتا " دلسوزی " جای خیلی از احساسای قشنگ دیگه رو می گیره : عشق ،مهربونی ، فداکاری، رفاقت ... بعد یهو به خودت میای و می بینی طرفتو دیگه دوس نداری . پس چرا باهاش موندی ؟ دو حالت بیشتر نداره : ۱. بهم عادت کردین ۲. دلت واسش می سوزه که نکبت مورد اول هنوز قابل تحمل تره ولی دومیه که بوی گندش آدمو نابود می کنه ! چه حسن تصادفی ! نمی دونم از دیشب تا امروز ظهر چقد گریه و خود خوری کرده ... نمی دنم الان چه رفتاری درسته فقط می دونم باید یه کاری بکنم می ترسم دستاشو بگیرم حتی ... می ترسم پسم بزنه و دیگ نتونم هیچ کاری بکنم ... فقط نگاش می کنم و اونم فقط می لرزه و اشکاش میاد پایین و جون می کنه که بین هق هقاش بگه : " چرا بهم نگفته بودی ازم خسته شدی ؟ چرا فقط به خاطر دلسوزیت باهام موندی ؟ " چی بگم بش ؟ یه چیزایی رو شنیده که نباید و یه برداشتایی کرده که نباید تر ! حرف می زنم بیش تر از این ازم بر نمی یاد ... سعی می کنم که بهش بفهمونم که "اصلا دلیلی نداره که من بخوام واسش دلسوزی کنم . چیش کمه ؟ چه کمبودی و زندگیش داشته که مثلا من بخوام با دلسوزی براش جبران کنم ؟ اونقد خوب هس که حتی اگه من نباشم هم دوستای صمیمی اطرافش کمتر از ۵-۶ نفر نباشن . هم من هم اون کسای قابل اعتماد دور و برمون هرچند کم بودن ولی نایاب نبودن که ! اینکه کشش ما دو تا انقد به همدیگه زیاده دلیلش شباهتامونه ... این از نظر من مشکلی نداره ولی انقد مثل هم بودن از نظر بقیه انگار یکم مورد داره ... مثلا ... تو این مدت من بیشتر به تو نیاز داشتم تا تو به دوستی من ... همه طول دوستیمون من دوست داشتم .. خیلی زیاد .. الانم حسم عوض نشده ... شاید بعدنا این رابطه تموم بشه ( که اگه بشه هم از طرف توئه نه من ! ) ولی الان که پیش همیم ... چرا باید اینطوری فکر کنی و این مدت خراب شه واسه دوتامون ؟" ولی الان دیگه همه چیز براش بوی توجیه می ده ... دلش می خواد حرفامو باور کنه و از یه طرفم به قول خودش مواظبه که دوباره گولمو نخوره ! بالاخره اشکاش تموم می شه و خنده روی لباش میاد ... ولی من می دونم ... هنوزم این حس بد ولش نکرده ، فقط سعی می کنه سراغش نره و یادش نیاد تا نسوزه ... نمی دونم چی کار باید بکنم که از ته دل قانع شه فعلا یه آنتراکت چندین روزه (بی خبر بودن از همدیگه ) شاید یادمون بیاره که چقد به همدیگه نیاز داریم و بتونیم احساساتمونو از هم تمیز بدیم ... امیدوارم ! ۱. چار هفته بود که نتونسته بودم چلچراغ بگیرم منو می گی ... کپ کردم ! شب الهام از در اتاق که اومد تو تو دستاش یه چلچراغ بود ... وایییییییییی بغلش کردم و ملچ ملچ بوسیدمش . و منم دراز کشیده بودم رو زمین و کلم از تو چلچراغ بیرون نمی یومد تا ۵ دقیقه! ۲. کله سحر بچه ها پا شدن رفتن کاروزی ( یه واحد عملی داریم این ترم که باید بریم مدرسه های راهنمای و از نزدیک شاهد خیلی چیزا ۳. بعدش با خونسردی کامل پاشدم و صبحونه خوردم ... یه کم دنبال مانتوم گشتم که مثل همیشه پیدا نشد ولی از اونجایی که حتما باید یه چیزی بشه دو تا فحش نصیب اونی که پوشیده بودش شد ۴. با آهنگی بر لب راهی پژوهشکده شدم و خیلی راحت ( برعکس خیلی وقتا ) با تاکسی تا اونجا رفتم. ۵. نگهبان دم در برعکس همیشه گیر نداد که کارت عضویتنو نشون بده و از این سوسول بازیا ۶. وقتی وارد مخزن کتاب شدم دیدم به جای اون پیرمرد فسیلی که همیشه تو مخزن بود ( دفعه پیش واسه دادن ۴ تا کتاب ۱ ساعت و نیم من و الهام و معطل کرد و فقط سه بار ازمون پرسید که امسال سال ۸۷ ه ؟) یه خانومی هست که عشقه منه و هرچی بخوام برام میاره. ۷. "آنا کارنینا و خاطرات یک دیوانه تولستوی " و " عشق صدراعظم الکساندر دوما " رو واسه خودم و نیتو گرفتم که خونه بخونیم ۸. یه کار دیگه ای رو که تو نظرم خیلی بزرگ میومد و خیلی راحت و با کر کر خنده با نیتو انجام دادیم و خوش خوشان برگشتیم خوابگاه . ۹. سمیه بهم گفت که سرپرست عوض شده و دفترچه خروجیمونو خیلی راحت امضا کرده و می تونیم بریم خونه ۱۰. کتابایی رو که باید به کتابخونه پس می دادم و خودمو آماده کرده بودم که نیم ساعت مسئول کهیر کتابخونه واسم زر بزنه و منم هی لبخند ژکوند بزنم بردم و در کمال تعجب بهم گفت بذارشون اونجا خودم کارتاشونو پیدا می کنم !!!! ۱۱. بعد از کلی رژیم اجباری روزای قبل دیروز ناهار مرغ بوددد تووووووووووووپ . ۱۲. ساعت ۱ رفتیم ترمینال و در حال دقولوندن بچه ها از اینکه ما یه روز زودتر از اونا میریم خونه و سر یه سری کلاسای متهوع نیستیم و با کمال افتخار غیبت می کنیم ازشون خداحافظی کردیم و بای بای ... سلام خونننننننههه سلام خوشبختی در کل من و این همه خوشبختی محاله نمی دونم خدا چطور این ناپرهیزیو کرده ولی خب یه حدسایی هم می زنم آنفولانزای وحشتناک امتحان میان ترم ( که تر زده شد بهش ) کلاسای فشرده تدریس عملی واسه بچه های اول راهنمایی درس کردن کلی وسیله کمک اموزشی و نوشتن یه طومار طرح درس مریضی ۵ تا از دوستام به همراه من تغییر برنامه غذایی به بدترین شکلی که می تونست باشه ۳ تا آمپول و کلی پول دوا دکتر ( که می شد باهاش یه مانتوی خوشکل بخرم ) تحقیقای تلنبار شده رو همدیگه دعوای شدید با یکی از دوستای سابقم ! یک اخلاق گندی بهم هدیه داده بود که وقتی دیروز صدای کر کر خنده ام بلند شد صورتم تعجب کرد ! *آبجیمونم آپ کرده.چرا بش سر نمی زنین ؟![]()
![]()
![]()
:
.این آخریا هم که دو سه تا خیابون اصلی شیراز و گشتم هیچ کدوم نداشتن و یه پسره بهم گفت : خانوم الان سه چار هفته اس که چلچراغ نمیادش !
غصه اینکه در چلچراغو ببندن داشت دیوونه م می کرد.
هرچی نیتو و تی تی گفتن که بابا خل و چل الان که نزدیک انتخاباته عمرا درشو تخته کنن ولی من یه ذره مونده بود اشکم در بیاد
کلی تو اتاق رقصیدم
و جیغای رنگ و وارنگ کشیدم .
اونقد که سرپرست بدو اومد دم در و گفت که چتونه ؟ چیزی شده ؟
مثل همیشه عکاس همیشه حاضر در صحنه ( نیتو جونم) ازم عکس گرفته که حالا اگه بچه های خوبی باشین واستون می ذارمش![]()

باشیم ) و من به حالت لمیده روی تختم اونا رو بدرقه کردم
![]()
![]()
![]()
![]()
.( انتظار داشتم بگه به امانت برده شدن ! )
در مورد عواقب غیبت ۱۰ روزه ای غیر موجه مون و این که چقد تهدیدمون کردن که ادبیاتیا دانشکده رو به تعطیلی می کشونن !
و ... ==== > رجوع شود به خانوم معلم جوجه ای !
:
.این آخریا هم که دو سه تا خیابون اصلی شیراز و گشتم هیچ کدوم نداشتن و یه پسره بهم گفت : خانوم الان سه چار هفته اس که چلچراغ نمیادش !
غصه اینکه در چلچراغو ببندن داشت دیوونه م می کرد.
هرچی نیتو و تی تی گفتن که بابا خل و چل الان که نزدیک انتخاباته عمرا درشو تخته کنن ولی من یه ذره مونده بود اشکم در بیاد
کلی تو اتاق رقصیدم
و جیغای رنگ و وارنگ کشیدم .
اونقد که سرپرست بدو اومد دم در و گفت که چتونه ؟ چیزی شده ؟
مثل همیشه عکاس همیشه حاضر در صحنه ( نیتو جونم) ازم عکس گرفته که حالا اگه بچه های خوبی باشین واستون می ذارمش![]()
باشیم ) و من به حالت لمیده روی تختم اونا رو بدرقه کردم
![]()
![]()
![]()
![]()
.( انتظار داشتم بگه به امانت برده شدن ! )
در مورد عواقب غیبت ۱۰ روزه ای غیر موجه مون و این که چقد تهدیدمون کردن که ادبیاتیا دانشکده رو به تعطیلی می کشونن !
و ... ==== > رجوع شود به خانوم معلم جوجه ای !![]()
![]()
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت
21:35 توسط خانوم معلم| |
دیروز خوش شانس ترین آدم روی زمین بودم . خدا خیلی بهم حال داد و به معنی تمام کلمه ترکوند واسم
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت
15:13 توسط خانوم معلم| |
" واژه ای مانند دلسوزی چیزی برای گفتن ندارد. دلسوزی بیماری عفونی است ... " ( نیچه)
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت
15:7 توسط خانوم معلم|
دیروز خوش شانس ترین آدم روی زمین بودم . خدا خیلی بهم حال داد و به معنی تمام کلمه ترکوند واسم
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت
21:7 توسط خانوم معلم| |
هفته ای سرشار از نکبت !
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت
11:5 توسط خانوم معلم| |

