و اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن ... ( دکتر شریعتی )
اگه گفتی این چیه ؟ . . . . . خب چون مطمئنم که نمی تونی حدس بزنی خودم می گم : اون 4 خونهه پای منه و اون کله هم متعلق به نیتو می باشد! حالا اگه گفتی جریان چیه ؟ . . . . . خب چون بازم مطئنم که نمی تونی حدس بزنی خودم می گم : نیتو سرشو گذاشته رو پای من و داره عین چی ! اشک می ریزه! . . . . . اینا که نتونستی بگی حداقل حدس بزن گریه اش واسه چیه ؟ اینم دیگه از همه مطمئنا مطمئن ترم که نمی تونی حدس بزنی: چون داره واسش خواستگار میاد !!!!!!!!!!!!!!! آره خب . البته اشتباه نشه ها . اشک شوق نیستس ! خانوم عزا گرفته که اگه پسره خیلی خوب باشه و نتونه ازش ایراد بگیره یا حتی وحشتناک تر از اون اگه از آقای داماد خوشش بیاد چه خاکی تو سرش بریزه ؟؟؟!!!!! در همون حال عصبی که داشت به کل ایل و تبارش بد و بیراه گفت و به منم توپید که خاک تو سرت که اون موقع من انقد واست دعا کردم و صلوات دادم ولی الان تو مسخره می کنی و هر و کر راه انداختی ! هرچند ما محل ... به احساساتش نذاشتیم و براش عروسی گرفتیم و کلی از خوبیای شوهر معلم 26 ساله ای که اسمشم میثم باشه ولی الان چون ازم قول گرفته الان که خونواده دوماد تشریف بردن خونه نیتو اینا دارم واسش صلوات می فرستم و دعا می کنم که خدا بخت خوبشو حالا نصیبش نکنه . بچم هنوز اول جوونیشه . چه معنی میده به همین زودی بندازیمش تو قفس ؟ هه ! پ چی ؟ هه ! * نیتو واسم یه چیپس سوپر مزمز با یه پفک گنده خرید ( خیلی وقت پیشا ! ) * با بچه ها رفته بودیم کوه . خوشحال بودیم و شاد ... واقعا بهم خوش گذشت ... دلم واسشون خیلی خیلی زیااااااااااد تنگ شده بود . همه چی داشت خوب پیش می رفت تا وقتی که موبایل نسیم زنگ خورد و بعد از یه ربع حرف زدن با بی افش کم کم صداش بلند شد . آخرشم این شد که با اعصاب خورد وسط راه خداحافظی کرد و رفت و گفت که الکی بم گیر میده که چرا ولی تو خیابون ! برم بتپم تو خونه که بزنگه خیالش راحت شه ! کلی دلم واسش سوخت . نرگس بازم بهم گفت که تو هنوز یاد نگرفتی نباید دلت واسه کسی بسوزه ؟ هرکس هر بلایی سرش میاد تقصیر خودشه .. این همه بلا که به خاطر دلسوزی سر تو و من اومده یادت رفته ؟ اینا رو که راس می گه ... ولی خودم خوشحالم شدم . اون روز با تمام وجودم آزادیو حس کردم . خوشحالم که پسریو ندارم که بالا سرم وایسه و به اسم عشق محدودم کنه ...خوشحالم که لازم نیس افکار و تصمیمای زندگیمو واسه کسی توضیح بدم یا یکیو شریک قرار بدم. خوشحالم که لازم نیس به خاطر هیچ کس از چیزایی که دوس دارم فداکاری کنم و بگذرم ... پ.ن : این پست صرفا بخاطر این بود که احساسمو بیان کنم .. نه می خواستم بگم که پسری تو زندگیم نیس ( که شایدم باشن ولی نه این مدلی ! ) و نه این که مثلا چیزی و به کسی بفهمونم یا هرچیزه دیگه ای . فقط یه یادداشت برای ثبت حس آزادی اون روزم بود که خیلی وقت بود از دست داده بودمش ! * جا داره همین جا به نیتوی عزیزم که در پی کسب امتیازها و مدارج هر چه بالاتر شغل شریف معلمی تلاش می کنه (مثلا امتحانای ضمن خدمت جورواجور میده یا نمی دونم چی چیه بسیج شهرشون می شه * تکرار دوباره این فیلم سینمایی رو با هم به تماشا می شینیم
![]()
و به اسم عروس خانوم بخوره و از همه مهم تر ترک هم نباشه گفتیم و کر کر بهش خندیدیم و اسم بچشونم انتخاب کردیم ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
و تازشم بعد از کلی مدت اونجوری که دلم می خواست خندیدم و مسخره بازی در اوردیم تو کافی شاپ![]()

) تبریک بگم و تاسف خودمو از شام شب جمعه
که نصیب تو می شه و من دستپخت بدمزه مامانمو می خورم اعلام کنم
شماها رو نمی دونم ولی بر و بچز ما که کپی همینی ان که می بینین
( به سلامتی با ۴ روز غیبت داریم تشریفمونو می بریم دانشگاه
)
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت
17:51 توسط خانوم معلم| |
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت
1:30 توسط خانوم معلم| |


