و اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن ... ( دکتر شریعتی )
* یک نفر آمد و بر پنجره ام گل مالید من ولی منتظر بارانم... ( عمران صلاحی ) پ.ن ۱: البته در اوج یاس و نا امیدی منتظر بارانم !!! پ.ن۲ : حرصم می گیره از این که حتی کسیو ندارم که سرش داد بزنم !!! احساس بدبختی و خفگی مفرط داره می کشتم ! این اس ام اسی بود که ساعت ۱۱ شنبه شب به بابام دادم . خب ... آره .. چیزه ... می دونی ... اصنم ربطی به شانس و اینا نداره .. همش اتفاقیه ! آره بابا ... شاید اصن اگه می رفتیم تو جاده می مردیم ! اصن خیلیم بهتر شد .. کی حال داره ساعت ۷ صب که رسید ، فرتی بره تو سالن ورزش و بدوئه ! همش سعی می کردم جمله های بالا رو واسه خودم تکرار کنم ولی ... ! == > اول دوس داشتم برم راننده رو خفه کنم با این واتر پمپ کوفتیش . بعدم یکی بزنم تو سر سوما که با کمال آرامش خوابیده بود و یکمم سمیه رو بلهونم که بعد از دو ساعت فهمید که ما وایسادیم و ماشین خراب شده !!! این گونه بود که تو سرما درحالی که واقعا داشتیم می لرزیدیم از ساعت ۱۱ تا ۴ صبح الاف شدیم. آخر سرم مجبور شدیم با اون لرز پاشیم بیایم همه ساکا و چمدونا رو از این اتوبوس ببریم بچپونیم تو این یکی اتوبوسی که تازه اومده بود . (تا وقتیم که رسیدیم همش استرس داشتم که نکنه یارو کارتون کتابامو نذاشته باشه تو صندوق ! ) یک ماشین اوراقی بود یک راننده ملنگی داشت یک کمک راننده معتاد داغونی انقد ماشینش سرد بود که نمی تونستم بخوابم و خیلی خیلی علاقه داشتم که یه چاقو فرو کنم تو شکم خانومی که با پتو بغل دستم خوابیده بود ! آخر سرم انقد همه مسافرا غر زدن که سرده و این که چرا انقد یواش می ری ، آقا محتاده پاشد پیک نیک روشن کرد ، شعله اشو تا خدا بالا برد ، بعدم برد گذاشتش وسط اتوبوس ! بعدم خودش شروع کرد به داد وبیداد کردن که اصن به من ربطی نداره که شما رو زود برسونم ، شاید ساعت ۴ عصر رسیدیم ! ، دلم می خواد ۶۰ تا برم ، من از خوابم زدم اومدم ثواب کنم شما بدبخت بیچاره ها رو برسونم !!!! واقعا دیگه نمی تونستم جلو خودمو بگیرم که نرم شق شق بزنم تو گوشش و بعدم هلش ندم که بخوره به در اتوبوس و پرت شه بیرون و مخش بپاشه کف آسفالت ! اااااااااااااااای خداااااااااااااااااااااا ! حتی اون روزیم که ۴۰ ساعت تو راه بودیم از مشهد-شیراز-سنندج ، انقد بهم سخت نگذشته بود و عصبی نشده بودم . ساعت ۱۲:۳۰ رسیدیم ! سر سه کلاس غیبت خوردیم و استاد تا منو دید گفت : ا ، خانوم معلم ! سر کلاس من نیومدیا ! بعدم که براش توضیح دادم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت هوووووووووم ! وقتی دپرسم یه چی میدونم خب ... پ.ن : فک کنم کاملا واضح و مبرهن باشه که چقد خطرناک شدم و روزگار چقد منو خشن کرده ... پس اولین اس ام اسی که در این مورد به دستم برسه و توش از کلماتی نظیر "هه " یا "دپرس " یا "عصبی " یا "خوش شانس " و ایضا شکلکاتی ! مثل " اکیه قضیه ؟؟ !! ......................................................................... * ... = یعنی اسمی که الان دارم ! دلم می خواد بزنم فک مکشو بیارم پایین ! دارم میرم دیگه ... امروز ناجور سگ اخلاق شدم ! آخه به احتمال زیاد تا آخر این ترم ( که ترم آخرم هستش ) دیگه نمی تونم بیام خونه از یه طرف دیگه ام وقتی فکرشو می کنم که چیا در انتظارمه سرشار از پارادوکسای جور واجور می شم ! طرف خوشحالم میفته یاد : ۱. بچه ها و خوابگاه و هزار تا شیطنت و جینگولک بازیای خاص اتاقمون ۲. بهار محشر شیراز ۳. توتای بسیار بسیار خوش مزه درختای خوابگاه که ما رو هر بعد از ظهر به این حالت یه بار من و نیتو تو چمنای جلو کلاسا زیر درخت به حالت ولو افتاده بودیم که دیدیم یهو از دور ... دو تا موجود عجیب غریب بدو دارن میان طرفمون ! نزدیک تر که شدن سرعتشون بیشتر شد و با یه خیز بلند چسبیدن به اولین شاخه ای که دم دستشون رسید ... خب تعجب نباید بکنین وقتی بگم سمیه و مریم اتاقمون بودن که از استاد اجازه گرفتن و وسط کلاس ییهو ! هوس توت کردن ۳. سینما و فیلمای جشنواره که حتما حتما حتما باید حداقل " درباره الی " " تردید " "سوپر استار " و " اخراجی های ۲ " رو ببریم ببینیم ۴. باغ عفیف آباد /باغ ارم /باغ دل گشا / باغ جهان نما / موزه نارنجستان قوام / حافظ و سعدی و دروازه قرآن / ارگ کریم خان و زند و کلی جاهای دیگه که تو بهار خیلی خیلی قشنگ میشن و باید بریم و حالشو ببریم واسه آخرین بار ۵. اینترنت پرسرعت سایت دانشگاه طرف ناراحنم میفته یاد : ۱. غذاهای مزخرف سلف و رو به زوال رفتن من ۲. ظرف شستن که سخت ترین کار واسه من تو خوابگاهه ( + جارو + جمع کردن تخت + مرتب کردن کمد + شستن لباسا البته ! ) ۳. دیدن شکل و شمایل و رخسار گلگون !! سرپرستای عزیز تر از جان ! ۴. دیدن دخترای اتاقای دیگه که حالم از ریخت و قیافشون بهم می خوره ۵. کوله باری از تحقیقا و کنفرانسایی که حتی نمی دونم موضوعشون چیه ! سر همه این بدبختیا جشنواره ی ادبیات کودک نوجوانم داریم که خودش فیلمی می شه ۶. استادایی که جمیعا تهدیدمون کردن که دیگه دست خالی و بدون کتاب و دفتر و خودکار نریم سر کلاس ! اییییییییش ۷. دور شدن از همه امکانات خونه و مخصوصا ام بی سی پرشیا ۸. استرس کنکور و کوهی از کتابای نخونده (جزوه عربی ام هم رو یادم رفته پس بگیرم از سحر و حالا دیگه خیلی دیییییییییییره ۹. کمبود آب و برقی که مطمئنم خیلی فاجعه تر از پارسال واسمون پیش میاد و بدبخت و احتمالا همگی کچل خواهیم شدو در آخرم == > ۱۰. انتخابات مزخرف ریاست جمهوری و بحثای مزخرف تر تو خوابگاه که تحملش واسه من سخت تر از سخته ۱۱. و از همه مهم تر و سخت تر و موحش تر و هلولا (هیولا!) تر مساله گزینش و فرستادن بچه ها واسه مصاحبه دوباره و رو شدن دست خیلیا و گریه و تعهد و نامه تو پرونده و هزار تا کوفت دیگه و از اونجایی که دلایل ناراحنیم بیش تر از دلایل خوشحالیم هستن اصلا احساس خوبی واسه برگشت ندارم و امروز خیلی جلو خودم گرفتم که وقت و بی وقت نزنم زیر گریه !! خلاصه ... رفتنی باید بره بابا جان ... آره ... ![]()
![]()
![]()
داشت که دلم می خواست بزنم بکشم همشونو !
( و مسلمه که طبق قوانین مورفی همین این دفعه نباید با من پتو ، چادر ، کاپشن و هیچ چیز دیگه ای باشه ! )![]()

![]()
" ، "
" یا شادی به هرنحو دیگه ای باشه ، طرف اولا فاتحه خودشو عمه و فک و فامیلای محترمشو بخونه و بعدم مطمئن باشه جوابش چیزی غیر از همه فحشایی که از اوان کودکی و هنگامه طفولیتم یاد گرفتم تا الان که ۲۰ سالمه نخواهد بود .![]()


به حیاط می کشونه و مثل یه نوع موجودات آنگولایی از شاخه ها آویزون میشیم
و واسه یه دونه از اون سیاهاش دست به هر شرارت
و خشونتی می زنیم
( هرچند من قلمزشو ترجیح می دم
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()


![]()
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت
0:41 توسط خانوم معلم| |
اصولا من اگه شانس داشتم اسمم می شد " اقبال" نه " ... *" . ماشینمون خراب شد !!!
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت
11:18 توسط خانوم معلم| |
الان که می خوام بنویسم مامان داره رادیو گوش می ده و زنیکه عوضیه اون تو هی زرت و پرت داد می زنه : " امروز آخرین روز تعطیلاته هااااااااااااااااااااااااا . از فردا کار شروع می شه هاااااااااااااااااااااااااااااا ... دیگه وقت استراحت و گردش و اینا تموم شد هااااااااااااااااااااااااااااااااا ... ! "
نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت
17:15 توسط خانوم معلم| |

