تبليغاتX
Personal Notes Of a Little Teacher
Personal Notes Of a Little Teacher

و اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن ... ( دکتر شریعتی )

 

* یک نفر آمد و بر پنجره ام گل مالید

من ولی منتظر بارانم...

( عمران صلاحی )

پ.ن ۱: البته در اوج یاس و نا امیدی منتظر بارانم !!!

پ.ن۲ : حرصم می گیره از این که حتی کسیو ندارم که سرش داد بزنم !!!

احساس بدبختی و خفگی مفرط داره می کشتم !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:41 توسط خانوم معلم| |
اصولا من اگه شانس داشتم اسمم می شد " اقبال" نه " ... *" . ماشینمون خراب شد !!!

این اس ام اسی بود که ساعت ۱۱ شنبه شب به بابام دادم .

خب ... آره .. چیزه ... می دونی ... اصنم ربطی به شانس و اینا نداره .. همش اتفاقیه !

آره بابا ... شاید اصن اگه می رفتیم تو جاده می مردیم !

اصن خیلیم بهتر شد .. کی حال داره ساعت ۷ صب که رسید ، فرتی بره تو سالن ورزش و بدوئه !

همش سعی می کردم جمله های بالا رو واسه خودم تکرار کنم ولی ... ! == >

اول دوس داشتم برم راننده رو خفه کنم با این واتر پمپ کوفتیش . بعدم یکی بزنم تو سر سوما که با کمال آرامش خوابیده بود و یکمم سمیه رو بلهونم که بعد از دو ساعت فهمید که ما وایسادیم و ماشین خراب شده !!!

این گونه بود که تو سرما درحالی که واقعا داشتیم می لرزیدیم از ساعت ۱۱ تا ۴ صبح الاف شدیم. آخر سرم مجبور شدیم با اون لرز پاشیم بیایم همه ساکا و چمدونا رو از این اتوبوس ببریم بچپونیم تو این یکی اتوبوسی که تازه اومده بود . (تا وقتیم که رسیدیم همش استرس داشتم که نکنه یارو کارتون کتابامو نذاشته باشه تو صندوق ! )

یک ماشین اوراقی بود

یک راننده ملنگی داشت

یک کمک راننده معتاد داغونی داشت که دلم می خواست بزنم بکشم همشونو !

انقد ماشینش سرد بود که نمی تونستم بخوابم و خیلی خیلی علاقه داشتم که یه چاقو فرو کنم تو شکم خانومی که با پتو بغل دستم خوابیده بود ! ( و مسلمه که طبق قوانین مورفی همین این دفعه نباید با من پتو ، چادر ، کاپشن و هیچ چیز دیگه ای باشه ! )

آخر سرم انقد همه مسافرا غر زدن که سرده و این که چرا انقد یواش می ری ، آقا محتاده پاشد پیک نیک روشن کرد ، شعله اشو تا خدا بالا برد ، بعدم برد گذاشتش وسط اتوبوس ! بعدم خودش شروع کرد به داد وبیداد کردن که اصن به من ربطی نداره که شما رو زود برسونم ، شاید ساعت ۴ عصر رسیدیم ! ، دلم می خواد ۶۰ تا برم ، من از خوابم زدم اومدم ثواب کنم شما بدبخت بیچاره ها رو برسونم !!!!

واقعا دیگه نمی تونستم جلو خودمو بگیرم که نرم شق شق بزنم تو گوشش و بعدم هلش ندم که بخوره به در اتوبوس و پرت شه بیرون و مخش بپاشه کف آسفالت !

اااااااااااااااای خداااااااااااااااااااااا !

حتی اون روزیم که ۴۰ ساعت تو راه بودیم از مشهد-شیراز-سنندج ، انقد بهم سخت نگذشته بود و عصبی نشده بودم .

ساعت ۱۲:۳۰ رسیدیم ! سر سه کلاس غیبت خوردیم و استاد تا منو دید گفت : ا ، خانوم معلم ! سر کلاس من نیومدیا ! بعدم که براش توضیح دادم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت هوووووووووم !

 وقتی دپرسم یه چی میدونم خب ...

پ.ن : فک کنم کاملا واضح و مبرهن باشه که چقد خطرناک شدم و روزگار چقد منو خشن کرده ... پس اولین اس ام اسی که در این مورد به دستم برسه و توش از کلماتی نظیر "هه " یا  "دپرس " یا "عصبی " یا "خوش شانس " و ایضا شکلکاتی ! مثل " " ، " " یا شادی به هرنحو دیگه ای باشه ، طرف اولا فاتحه خودشو عمه و فک و فامیلای  محترمشو بخونه و بعدم مطمئن باشه جوابش چیزی غیر از همه فحشایی که از اوان کودکی و هنگامه طفولیتم یاد گرفتم تا الان که ۲۰ سالمه نخواهد بود .

اکیه قضیه ؟؟ !!

 .........................................................................

* ... = یعنی اسمی که الان دارم !

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:18 توسط خانوم معلم| |
الان که می خوام بنویسم مامان داره رادیو گوش می ده و زنیکه عوضیه اون تو هی زرت و پرت داد می زنه : " امروز آخرین روز تعطیلاته هااااااااااااااااااااااااا . از فردا کار شروع می شه هاااااااااااااااااااااااااااااا ... دیگه وقت استراحت و گردش و اینا تموم شد هااااااااااااااااااااااااااااااااا ... ! "

دلم می خواد بزنم فک مکشو بیارم پایین !

دارم میرم دیگه ... امروز ناجور سگ اخلاق شدم ! آخه به احتمال زیاد تا آخر این ترم ( که ترم آخرم هستش ) دیگه نمی تونم بیام خونه

از یه طرف دیگه ام وقتی فکرشو می کنم که چیا در انتظارمه سرشار از پارادوکسای جور واجور می شم !

طرف خوشحالم میفته یاد :

۱. بچه ها و خوابگاه و هزار تا شیطنت و جینگولک بازیای خاص اتاقمون

۲. بهار محشر شیراز    

۳.  توتای بسیار بسیار خوش مزه درختای خوابگاه که ما رو هر بعد از ظهر به این حالت به حیاط می کشونه و مثل یه نوع موجودات آنگولایی از شاخه ها آویزون میشیمHanging و واسه یه دونه از اون سیاهاش دست به هر شرارت و خشونتی می زنیم  ( هرچند من قلمزشو ترجیح می دمHeart Smile )

یه بار من و نیتو تو چمنای جلو کلاسا زیر درخت به حالت ولو افتاده بودیم که دیدیم یهو از دور ...

دو تا موجود عجیب غریب بدو دارن میان طرفمون ! نزدیک تر که شدن سرعتشون بیشتر شد و با یه خیز بلند چسبیدن به اولین شاخه ای که دم دستشون رسید ...

خب تعجب نباید بکنین وقتی بگم سمیه و مریم اتاقمون بودن که از استاد اجازه گرفتن و وسط کلاس ییهو ! هوس توت کردن

۳. سینما و فیلمای جشنواره که حتما حتما حتما باید حداقل " درباره الی " " تردید " "سوپر استار " و " اخراجی های ۲ " رو ببریم ببینیم

۴. باغ عفیف آباد /باغ ارم /باغ دل گشا / باغ جهان نما / موزه نارنجستان قوام / حافظ و سعدی و دروازه قرآن / ارگ کریم خان و زند و کلی جاهای دیگه که تو بهار خیلی خیلی قشنگ میشن و باید بریم و حالشو ببریم واسه آخرین بار

۵. اینترنت پرسرعت سایت دانشگاه

طرف ناراحنم میفته یاد :

۱. غذاهای مزخرف سلف و رو به زوال رفتن من

۲. ظرف شستن که سخت ترین کار واسه من تو خوابگاهه ( + جارو + جمع کردن تخت + مرتب کردن کمد + شستن لباسا البته  ! )

۳. دیدن شکل و شمایل و رخسار گلگون !! سرپرستای عزیز تر از جان !

۴. دیدن دخترای اتاقای دیگه که حالم از ریخت و قیافشون بهم می خوره Begging

۵. کوله باری از تحقیقا و کنفرانسایی که حتی نمی دونم موضوعشون چیه ! سر همه این بدبختیا جشنواره ی ادبیات کودک نوجوانم داریم که خودش فیلمی می شه

۶. استادایی که جمیعا تهدیدمون کردن که دیگه دست خالی و بدون کتاب و دفتر و خودکار نریم سر کلاس ! اییییییییش

۷. دور شدن از همه امکانات خونه و مخصوصا ام بی سی پرشیا

۸. استرس کنکور و کوهی از کتابای نخونده (جزوه عربی ام هم رو یادم رفته پس بگیرم از سحر و حالا دیگه خیلی دیییییییییییره )

۹. کمبود آب و برقی که مطمئنم خیلی فاجعه تر از پارسال واسمون پیش میاد و بدبخت و احتمالا همگی کچل خواهیم شدو در آخرم == >

۱۰. انتخابات مزخرف ریاست جمهوری و بحثای مزخرف تر تو خوابگاه که تحملش واسه من سخت تر از سخته

۱۱. و از همه مهم تر و سخت تر و موحش تر و هلولا (هیولا!) تر مساله گزینش و فرستادن بچه ها واسه مصاحبه دوباره و رو شدن دست خیلیا و گریه و تعهد و نامه تو پرونده و هزار تا کوفت دیگه

و از اونجایی که دلایل ناراحنیم بیش تر از دلایل خوشحالیم هستن اصلا احساس خوبی واسه برگشت ندارم و امروز خیلی جلو خودم گرفتم که وقت و بی وقت نزنم زیر گریه !!

خلاصه ...

رفتنی باید بره بابا جان ...

آره ...

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 17:15 توسط خانوم معلم| |