تبليغاتX
Personal Notes Of a Little Teacher
Personal Notes Of a Little Teacher

و اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن ... ( دکتر شریعتی )

* همه رفتن خونه و من به حكم دوري مسافت خوابگاه نشين شدم !‌من و آمنه ( كه زيادم اخلاقياتمون باهم جور در نمياد ) ... تنهاي تنها ...يعني اونايي كه خوابگاهاشون 3-4 نفرس چطوري افسرده نمي شن واقعا ؟!!

* چرا رضا صادقي انقد قشنگ ميخونه واقعا ؟ بعضي وقتا تو حكمت خدا مي مونم كه چطور راه آدما رو جلو پاشون ميذاره. مثلا اين به جز خوانندگي چه كار ديگه اي مي تونست بكنه كه انقد شكوفا بشه ؟!

كاش منم راهمو درست اومده باشم !

* امروز رفته بودم رو تخت سمانه ( چون باد كولر او طرف بيشتره ) و داشتم بيرون از پنجره رو ( محوطه سبز خوابگاه ) نگاه مي كردم كه يهو ، همينجوري ، ياد بچگيام افتادم. اون موقع واقعا باور داشتم كه درختا و گلا و چمنا مي فهمن . يادم اومد كه هميشه باهاشون حرف مي زدم. اگه ميوه اي مي چيدم بعدش حتما دستمو مينداختم دور كمر درخته و ازش تشكر مي كردم . هيچ وقت گل نچيدم ( البته هنوزم اينكارو نمي كنم و يه بي فرهنگيه خيلي خيلي بزرگ مي دونمش ! ) . اگه بنا به ضرورت مجبور مي شدم رو چمن بشينم از سر جام جم نمي خوردم تا چمناي كمتري زير پام له بشن و وقتيم بلند مي شدم حتما بهمشون مي زدم تا شكل اولشون برگرده ...

ولي الان ۶-۷ ساله كه باهاشون حرف نزدم... ديگه زبونشون يادم رفته و اين يه فاجعه اس !

پ.ن : یه جوری می نویسم پ.ن که انگار بقیه چی بودن !

نادیا خانوم !من هنوزم نمی تونم واست کامنت بذارم ! تو اون کادر باید چه شناسه ای رو بزنم که قبول کنه ؟!

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:17 توسط خانوم معلم| |
جونم براتون بگه که آخر شب همون روزی که من آخرین نوشته رو اینجا نوشتم ( یعنی شب قبل از جشنواره ) با بر وبچز ادبیاتی کلهم ریختیم تو سالن اجتماعات ، هم برای تزیین و دکور و هم اجرای همه برنامه ها و منم میخواستم کامپوتر وصدا رو چک کنم...

همه داشتن کاراشونو می کردن و منم سرم گرم کامپیوتر و تنظیم برنامه ها و صداها و ترانه های فردا بود که یهو چشمم افتاد به پوشه  taraneha ي فلشم كه به كامپيوتر وصل كرده بودم !!!

 ديگه نتيجه اش هم كه كاملا واضحه !

اگه شما جاي من بودين و يه سيستم صوتي توپ ، يه سالن خالي ، يه مشت دختر خوشكل و كلي ترانه هاي تركوننده( كليد تهي و بيب بيب بيا بالا و ... ) داشتين حس دي جي تون گل نمي كرد و بي خيال سرپرست و نگهبانا و اون خبرچينا نمي شدين و سالنو نمي فرستادين هوا ؟! آيا ؟!

اين كاري بود كه من كردم و خيلي خيليم حال كردم

پ.ن : کامل همه ماجرا رو نوشته بودم که خیلی الکی کامپیوترم بدون اینکه بهش دست بزنم ریست شد و کلهم مطلبم بای بای !

منم از اونجایی که دیگه نه وقت نوشتن دارم و نه چشم نگاه کردن به مانیتور ! بی خیالش می شم . فقط انقد بگم که حضور ناگهانی پسرای تربیت معلم که اصن قرار نبود باشن و ییهو ازآسمون نازل شدن باعث شد که بچه ها خیلی هول شن و تو نمایشا یه کارایی کنن که سالنو بترکونه ( خود من که از ترس منفجر شدن اصن به حضار محترم نیم نگاهی هم ننداختم و چغندرم حسابشون نکردم!) ولی چون هممون درگیر بودیم و موبایلا و دوربینا هم تو اون بحبوحه ! هی گم و گور میشدن هیشکی نتونست یه عکس از ماها با اون گریمای محشر نرگس و اون لباسای قرقری بگیره و اینه که شما هم بی نصیب موندین

ولی درکل جشنواره توپی بود و باعث شاد شدن دل جماعتی زیادی شد .

خدا خیرمان داهاد

پ.ن۲: جواب کامنتای پست قبلیو همونجا دادم
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:49 توسط خانوم معلم| |
الان دقیقا در وضعیتیم که دو سال پیش بودم * ==> اینجا

این دو سال خیلی خیلی زود گذشت .

چه روزگاری داشتیم. اون زمون یه پسری بود به اسم محمد هادی ( که خودش اصرار داشت سیاوش صداش کنن و فقط من بهش می گفتم محمد هادی  تو دزنت وبلاگ داشت و خیلی خیلی کل کل داشتیم با هم. یه جا واسم کامنت گذاشته که : " تو کف دانشگاهی (که تو رو چه به دانشگاه !) گفتم بهت اگه تو دانشگاه قبول بشی من با شلوار گل گلی میام جلوی دانشگاه بعد از یه رقص مایکلی بالای سر در دانشگاه با خط بزرگ می نویسم هر کی هرکیه بدوین بیاین "

و الان کجاس که ببینه دارم فارغ التحصیل می شم و از مهر دیگه باید برم سر کلاس !!

* البته يه فرق كوچولو بين الان و دو سال پيشم دارم و اونم اينه كه اون موقع واقعا درس مي خوندم و الان بيشتر دارم اداشو در ميارم و تقريبا مي شه گفت هيچ اميدي به قبوليم ندارم !! ( منظورم تو اون رشته ايه كه ميخوام وگرنه قبول شدن كارشناسي ادبيات كه كار يه ديقمه )

***************************************

هر چی اين/ اين  حتی اين و هزار تا مطلب تو چلچراغو  می خونم بازم نمی تونم اون حس بدیه که نسبت به موسوی دارم از بین ببرم ... اصن تو دلم نمی ره !!!

نمي دونم يهو پيدا شدنش واسم سنگينه (مثل ظهور ناگهاني احمدي نژاد ۴ سال پيش ) يا اينكه اومدنش كه باعث شد  خاتمي بره !

* البته نوشته عمو زاده خليلي خيلي قشنگ بود و به دلم نشست ولي  نميخوام مثل ۴ سال پيش نفهميده راي بدم و بعدا به خودم فحش بدم ( مسلمه كه دوره اول به معين راي دادم ولي دوره دوم تو رودروايسي با يكي از دوستام تقريبا مجبور شدم كه جلو خواهرش ضايعش نكنم و به احمدي ن‍ژاد راي بدم !!!! )

**************************************

فردا جشنواره ادبيات كودك و نوجوانه بچه هاي گروه ادبياته... يعني ما

از اون اولش كه هرچي به استاد گفتيم بي خيالش بشه و هيچ آبي از ما گرم نمي شه تو گوشش نرفت كه نرفت ... ما هم خودمونو زديم به بي خيالي !

ولي از اول هفته هرجا استاد منو مي بينه :

- ا ، خانوم معلم بيا اينجا ، واسه اين نمايشه يه كاري بكن

- خانوم معلم ترانه هاي كودكانه چي شدن ؟

- اسلايداي بچه ها رو جمع كردي ؟

- نمايشاتونو تمرين كردين ؟

- ميكروفنا و كامپيوتر سالن و چك كردي ؟

- راستي مسئوليت نورم با توئه ها !

- الان ديگه نامرديه دوستتو تو نمايش تنها بذاري ، نقش خاله پيرزن ( تو داستان مهموناي ناخونده) ‌مال خودته !

- ببينم تو نمي خواي يه آهنگ واسه سرود پيدا كني ؟

ديروز داشتم رد مي شدم ييهو خفتم كرد و گفت خانوم معلم بيا اينجا !

ديگه داشتم منفجر مي شدم و زدم تو حرفش كه : استاد ، خداييش ديگه من نمي تونم هيچ كاريو قبول كنم ! كار بهم نديد تو رو خدا !

خلاصه فردا نيستين كه بخندين بهمون از يه طرف استرس شديد دارم واسه همه هماهنگيا و نمايشا و از طرف ديگه اينجوري كه مي بينم هيچ كدوم از برنامه ها اونجوري كه بايد آماده نيستن و از طرف ديگه هم آبروي كل ادبياتيا در خطره .

فردا خوب تموم شه ، انگار اين ترم واسم گذاشته !

*****************************************

اخذ گواهينامه پايه دو راهنمايي و رانندگي را به جوجه معلم خودم تبريك و تهنيت عرض مي نمايم و شيريني فشاني ها و دست و دلبازي هاي فراوان را هرچه سریع تر از ايشان خواستارم ( خب از دیروز ظهر تا الان غذا نخوردم خب!)


 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:55 توسط خانوم معلم| |
خبری نی !

دنیا به ظاهر امن و امانه و هیچ اتفاق خاصی قرار نیس بیفته .

ولی من

نمی دونم چرا بیخودی هی استرس دارم !!!

همین دیگه .

یه چی گفتم که یه چی گفته باشم !!!

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:41 توسط خانوم معلم| |