تبليغاتX
Personal Notes Of a Little Teacher
Personal Notes Of a Little Teacher

و اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن ... ( دکتر شریعتی )

*این ترانه رو از دست ندین،محشره .

* اون عطر دوست داشتنی یادتونه که گفتم اون دختر کوچولو نصفشو رو خودش خالی کرد ؟ نصف دیگه شم پسر عموی سه سالم ( که کانهو آتشفشانه ! ) خالی کرد !(خدا بخیر بگذورنه آخر عاقبت منو این وروجکو ! )

*باورم نمی شه سه روز دیگه کنکور کاردانی به کارشناسی دارم و هنوز یه کتابم نخوندم ! این یعنی آخر " نمی دونم چه مرگمه " ، " لنگ در هوا" ، "معلوم نیس مهر می خوم چه غطی بکنم" و آخر خیلی چیزای اسف بار دیگه اس !

یادباد آن روزگاران2:

ترم 3 ، واحد کارورزی(تمرین معلمی ) داشتیم ( یعنی باید می رفتیم تو مدرسه های راهنمایی و مثلا روش تدریس و شیوه برخورد و اینا رو یاد می گرفتیم که همش دو در شد البته ! )

تعطیلات بین 2ترم که رفته بودم خونه ، یه هفته دیرتر برگشتم شیراز . تو اون یه هفته نمره ها رو زده بودن و یکی از بچه های اتاق اس ام اس داد بهم که : "خانوم معلم ! بگو چی ! استاد نرگسو از کارورزی انداخته ! "

وای... من انقد ناراحت شدم که نگو ! بهش گفتم که فعلا چیزی بهش نگین ، تعطیلیاش زهر مارش نشه تا بعدا ببینیم چه کار کنیم . کلیم فحش نثار اجداد استاد گرامی شد در این فاصله !

روزی که رسیدیم خوابگاه ، با بچه ها کلی مشورت کردیم که چطور بهش بگیم و چی بگیم ( آخه از افتادن بدتر این بود که تنها کسایی که اینجوری شده بودن نرگس بود و یه دختر دیگه که نرگس به شدت ازش متنفر بود. وقتی ما داشتیم می حرفیدیم ، نرگس خواب بود و خوابش یه چیزی تو مایه های  یه تیکه آهن 3-4 تنی هستش –از نظر سنگینی دیگه !- و ما با خیال راحت تبال نظر می کردیم )

بعد ظهر! نیم خیز شد تو تختش و گفت : صب چی داشتین می گفتین؟درمورد من بود ؟انگار حس کردم چند بار اسم منو اوردین !

من رفتم رو تختش و اول بغلش کردم. بعد دستشو گرفتم و گفتم : نرگس ، ببین زیاد ناراحت نشی ها . حالا میریم با استاد حرف می زنیم . دیگه اونقدام سنگدل نیس... اووم .. می دونی... یعنی چطوری بگم ... خب ... انگار! کارورزی افتادی !

گفت : ها ؟ چی می گی ؟دوباره با هزار بدبختی تکرار کردم واسش .

گفت: ا ! از صب تا حالا واس همین ور می زدین ، نذاشتین یکم بخوابم ؟ ! ول کنین با ! ( بعدم با کمال خونسردی پتو رو کشید رو سرش و کپید دوباره ! )

می خواستم بزنم بکشمش اون لحظه ! فکر کنم خودم افتاده بودم انقد حرص نمی خوردم .

روزای بعدش هممون یکی یکی بهش می گفتیم :

-          نرگس استادو ندیدی؟

-          هنوز نرفتی به استاد بگی ؟

-          نرگس به خاطر همین کلی عقب میفتی ها !

-          کی می ری پیش استاد ؟

-          تا کی میخوای لفتش بدی . عصبی بشه مشکل واست پیش میاره ها !

نرگس :

باورت می شه آخرش نرفت ؟! استاد به یکی از بچه ها گفته بود بهش بگین گزارش کاروزیشو بیاره . هنوز نمرشو وارد نکردم !

روزای بعد ترش هممون یکی یکی بهش می گفتیم :

-          نرگس نمی خوای بنویسی ؟

-          الان 4 روز گذشته ها

-          می خوای من واست بنویسم ؟ (اینو من گفتم ! این بشرم که عمرا حاضر شه مدیون کسی شه محکم گفت که نه ! حالا خودم می نویسم ! )

-          به جا این رضا صادقی گوش دادنا یه نیم ساعت بشین این کوفتو تموم کن !

-          نرگس نمرشو بت نمید ه ها !

نرگس :

آخرشم باورت می شه ننوشت ؟ هاجر واسش نوشت ( البته بعد از اینکه هاجر قبول کرد به جاش یه ساندویچ و یه جیگیل موبایل بگیره ! )

هرچند بازم سر همونم استاد فهمید خودش ننوشته و کلی عصبی شد . اینم وایساده بود جلوش کر کر می خندید ( به گزارش شاهدان عینی وقتی استاد با عصبانیت بهش گفته : نرگس ، یعنی واقعا فک می کنی من دو تا گوش رو سرم دارم ؟  نرگس بانو لبخندی پر از ملاحت تحویل ایشون می داده )

آخرشم باورت می شه استاد هویجوری الکی الکی کوتاه اومد و نمرشو درست کرد ؟

و آخرترشم باورت می شه که نرگس هنوزم نرفته ببینه چند گرفته ؟ !

بعدم می گفت بابا من هنوز جا دارم ! تازه مردود دفعه اولم !

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 2:57 توسط خانوم معلم| |
دیشب یه خونواده کرد مهمونمون بودن که یه دختر ۳ ساله داشتن به اسم " ئوین " * . بچه هه زلزله به تمام معنا بود !

از اونجایی که نه می تونست فارسی حرف بزنه و نه می فهمید چی بهش می گی و عینهو کنه بهم چسبیده بود مجبور شدم با کردی دست و پا شکسته باهاش حرف بزنم !

تک تک وسایل اتاقمو بر می داشت و می گفت : " آوا چس؟"**

بعضی وقتا هم می خواستم خفه اش کنم انقد که به همه چی دست می زد . نصف دوست داشتنی ترین عطرمو خالی کرد رو خودش !( اصولا هر بچه ای واسه من به اندازه یه بوس و ۵ دیقه عزیزه ! والسلام! )

ولی یه نکته جالب قضیه اونجایی بود که مهر جانمازمو برداشت و چون اولین بار بود که همچین چیزی و می دید تند و تند هی می گفت : آجی، آوا چس ؟آوا چس؟ ها ؟ آوا چس ؟ !!!

اصلا مهلت نمی داد که من فکر کنم که چی بهش بگم ! بعدم هی تق! تق ! مهرو می کوبوند به میز ! آخر سر داد زدم که : ئوین ! مَ کَ ! نَزانِم آوا چِس !وِلی کَ! بِ نقاشیکت رنگی کَ! ***

*(یعنی امید- اگه اشتباه نکنم! )

**یعنی این چیه ؟ava ches ؟

*** یعنی : نکن ! نمی دونم این چیه! ولش کن ! بیا نقاشیتو رنگ کن !

پ.ن : می دونین که ! کردا اکثرا سنی هستن و تو  نماز از مهر استفاده نمی کنن .

پ.ن۲: تازه آخر شب مامانش گفت که کاش خونتون نزدیک ما بود هر روز اینو! میوردم این جا ! آخه با هرکسی اینجوری صمیمی نمی شه !

خدایا شکرت

پ.ن ۳: از این به بعد میخوام یکم یکم از خاطرات خوابگاه بنویسم .آخه می ترسم یادم برن. این قسمت شاید یکم شخصی باشه . ببخشید.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 16:49 توسط خانوم معلم| |
گند بزنن این اس ام اسا رو !
اصن نمی فهمن آدم کار واجب داره !

بابا اگه اس ام اسا سند نشن  من چطوری به نیتو و نرگس و تی تی بگم که گوشمو دوباره سوراخ کردم و کلی خوشکل شدم ؟ ! و هی بعدشم بگم : ددددددق !

 

ها ؟

آیا ؟

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 16:9 توسط خانوم معلم| |
روزای آخر و اشکایی که به آدم مهلت حتی نفس کشیدن و نمی دن !

اه ! لعنتی !

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:32 توسط خانوم معلم| |