و اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن ... ( دکتر شریعتی )
ای وینستون اسمیت* ... این منم ! دخترکی از جنس بغض که درد تو تا مغز استخوانش فرو رفته ...! * قهرمان رمان۱۹۸۴ شاهکار جرج اورول. پ.ن : ترجیح می دم یه مدتی ننویسم + پ.ن : البته تجربه نشون داده که من هرموقع تصمیم گرفتم ننویسم یه موضوع توپ واسه آپ کردن پدیدار شده! حالا ببینیم این دفعه تصمیمم چقد دووم میاره امروز صبحم به زوووور بیدار شدم ساعت ۱۲ ! تا نهار خوردیم و اینا شد ۱و نیم.بعدش هرچی خواستم برم یواشکی یه جایی کتابمو باز کنم نشد ! هرجا می رفتم یکی بود ! آخرم مجبور شدم بچپم تو اتاق مامان بابام و اندیشه رو باز کنم وتند تند تورقی بزنم به بدن ولی درکل کنکوره بد نبودش ! ماها ( یعنی من+ بقیه دوستان خوابگاهی ) چندان دل خوشی از تربیت معلم نداریم و واسه همینم ترجیح می دم برم دانشگاه آزاد ولی خب .. حالا ببینیم چی پیش میاد . *حیف بودش رحیم مشایی ! خداییش از ته دل آرزو می کردم که بمونه * آخ یکی نیس بگه تو این بحبوحه آنفولازای خوکی مکه رفتنتون به چیه ؟! اگه هممونو به کشتن ندادن ! * چند وقتیه که مامان نرگس مریضه و هر روز هم بدتر می شه یاد باد آن روزگاران ۳: از مهم ترین خصوصیات خوابگاهی زندگی کردن اینه که باید یاد بگیری در هر زمان و مکان تلپ شی رو دیگران مثلا بعد از ناهار همه ولو میفتادن به ور . معمولا بچه های مرتب و پاکیزه ! اتاق همون موقع ظرفاشونو می شستن . این جور موقع ها بود که همه یکم یکم خودشونو لوس می کردن : تی تی ! این بشقاب کوچولوئه منو هم می شوری ؟ سمیه ،من الان کلاس دارم ! فدات شم ! زحمت اینا رو هم می کشی و اگه خدای نکرده اون دختر بخت برگشته نیمچه لبخندی رو لباش پیدا می شد ،همه ییهو هجوم میوردن و هرچی ظرف داشتن تو کمدا و زیر تختا و لای کتابا و ... زاااااااارت ! می ذاشتن تو دامن همون مفلوک پاکیزه و بعدش به این صورت خوشحالی از خودشون در می کردن : یا مثلا بطری مو پر می کنی ؟ لباسمو از رو بند میاری ؟ می ری از بوفه یه چیپس واسم بخری ؟ هرچند خود منم با این همه سابقه چتربازی چند بار مورد عنایت دوستان قرار گرفتم و خدا وکیلی یه چیزایی شستم که تا عمر دارم اون صحنه ها (که مثلا قابلمه هه چند روز مونده بود و توش ماکارونی و قورمه سبزی و پوست پرتقال و تخم مرغ و بسکویت و تفاله چایی و ... انباشته شده بود.به جون امام سجادم راست می گم ! ) رو از یاد نمی برم! یه روز که از سلف بر می گشتم ( از همون روزایی که اصن تو مود ظرف شستن نبودم خلاصه این گذشت تا شب موقع شام که شد من در به در بشقابا و قاشق چنگالم شدم . کلیییییییی فکر کردم تا یادم اومد و به تی تی گفتم : پ ظرفا کو ؟ گفت : کدوم ظرفا ؟ - ظرفای من - ظرفای تو پیش من نیس که - ا! مگه من ظهر ندادم دستت گفتم اینا رو هم بشور ! کجا گذاشتی ؟ - کی؟ تو ؟ من ؟ اصن ندیدم ! بخدا اصن نشنیدم همچین چیزی گفته باشی ! - پ حالا ظرفای من کجاس ؟ - خو برو نگاه کن همونجا که گذاشتیشون ! شااااااااااااااااااااید هنوز همونجا باشن ! - چی دردسرتون بدم ؟ بدو بدو عین چی ! ظرفام همون جا بود دیگه ولی یه کاغذ بهشون چسبیده بود که قیافه خوشکل ما رو به این حالت دراورد : ![]()
اصلا اصلا اصلا حوصله یه دردسر جدیدو ندارم !![]()
![]()
یعنی تو عمرم انقد به استهزاء گرفته نشده بودم !۲ روز گذشته مسافرت بودیم و ولو تو خیابونا و پاساژا ! دیشب تا رسیدیم خونه خبر خوش رسید که خان دایی با تمام متعلقات گرامیشون ( همه عروسا و دامادا ) تشریف میارن خونمون !
دختر دایی محترم هم تا ساعت ۳:۳۰ شب مخ ما رو تیلیت کرد با خاطرات مدرسه و دوستا و دوس پسراشون و ۵ دیقه یه بارم ازم آزمون می گرفت که چی گفتم ؟!
مامانم یهو اومد تو اتاق و عاقل اندر سفیه ترین نگاه ممکنه رو ! بم انداخت و گفت : بخون مامان! قبول می شی ! ![]()

اونقد که من دیگه تحمل ندارم صدای بغض آلود نرگسو بشنوم ( واس همین خیلی وقته نزنگیدم بهش
) لطفا خواهشا واسش دعا کنید. ایشالا خدا کمک کنه و حال مامانش زود زود خوب خوب شه![]()
و ماشالا همه بچه ها انقد تو زمینه متبهر شده بودن که دیگه هیشکی جرئت هیچ کاریو نداشت ![]()
؟
(البت ناگفته نماند که من خودم سر دسته همین تلپ شدگان بودم
)![]()
![]()
) دیدم که تی تی پای ظرف شویی وایساده ،منم بدو بدو رفت سمتش و از همون دور تند تند قربون صدقش رفتم و تا رسیدم بهش ظرفمو گذاشتم رو ظرف شویی و قبل از اینکه اصن صدای تی تی مفلوک دربیاد بدو بدو برگشتم خوابگاه
هرجا می گشتم نبود و کلی ام بد و بیراه نثار نیتو کردم که چرا حواسشو به وسایل من نمی ده
اصلا هم یادم نبود که ظهر انداخته بودمشون رو تی تی ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
( قبلا گفته بودم این دختره یکم گیج میزنه ! )![]()
![]()
![]()
رفتم تو حیاط و خب انتظار دارین چی بگم ...![]()
(توجه توجه ! گربه به این ظرفا لیس زده ! )![]()

آه ...
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت
0:7 توسط خانوم معلم| |
*۱ مرداد :شدیم مضحکه خاص و عام با این کنکور عتیقه!
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت
0:54 توسط خانوم معلم|


