و اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن ... ( دکتر شریعتی )
رای دانش آموزان به میر حسین در شورای دانش آموزی (+)و (+) * این از بچه های مدرسه های مردم اینم برگه رای دانش آموزای راهنمایی مدرسه ماست : 1. بهزاد 2.رامین ** 3.ساسی مانکن 4.حسین تهی 5.مسی 6. هانیه کمانگر !!!!!!!!! * لینک از وبلاگ آقا افشین بود . ** بازیگرای سریال دل نوازان ! *** فقر اقتصادی رابطه عمیق و شدیدی ! با فقر فرهنگی داره . اون بالاییا خوب می دونن که چی کار کنن که ملت همیشه توسری خور باشن ... مصیبت بزرگ تر از این دنیا وجود نداره که آدم سایه سرشو از دست بده ... ولی مطمئن باش اون جاش خیلی بهتر از ماهاست ... چون اینجوری مجبور بود چشما و صورتشو خشک نگه داره !! دیگه ما میدونستیم که وقتی نیتو بیخود و بیجهت کلی مالیده به چشم و ابرو و صورتش یعنی اوضاع خرابه ! * چند روزه چشمامو انقد سیاه می کنم که خودم روم نمیشه برم بیرون ... سه شنبه ها دلم میخواد تا ظهر بخوابم ولی از ۸ نیمه بیدارم و از ۹ به بعد خودمو می کشم تا یکم بیشتر تو تخت بمونم ! چهارشنبه ها تازه یکم حالم اومده سرجاش و کمی به جست و خیز می پردازم پنج شنبه ها و جمعه ها ساعت ۷ بدو بدو حاضر میشم و با آغوش باز میدوم تو کلاسای وسط روز کتابمو درمیارم و زمان و مکان از دستم میره و گاهی با سقلمه های سوما یا صدای استاد به خودم میام ... (بعضی وقتا هم سرگرم گیم میشم ) ساعتای آخر روزم خودمو میسپرم دست فکر و رویا و چشم از منظره فوق العاده پنجره کنارم برنمیدارم ...(مخصوصا این دوهفته که هوا بارونیه و تنها چیز دوست داشتنی آخر هفته وقتیه که نزدیک غروب کلاسا تموم میشن و من و سوما (اکثرا پاستیل همه هفته یه طرف و این پیاده روی دو ساعته ( که یه ساعتشم تنهام پ.ن ۱: مرده یکم تنوع ام ! پ.ن۲: دو روز آخر هفته که دانشگاه میرم هیچی به اندازه دانشجوهای کهیری که زیاد حرف می زنن و همش دوس دارم تو چش باشن ==> پ.ن۳: وقتی سوییشرت من با حداقل ۱۰ تا از دانش آموزای مدرسه یه رنگ و تقریبا یه شکل باشه خو دیگران حق دارن بم بگن بچه راهنمایی پ.ن۴ : حال یه نفرو که خیلی چندش انگیز ناک (این پسوند "انگیزناک" ساخته من و سوماست و خیلی حال میده بهمون * فک کن ! پسره بعد از سه سال دوستی برای اولین بار با دوست دخترش قهر کرده ! اونم به خاطر اینکه دختره نمی ره دماغشو عمل کنه ! نه ! فک کن ! ** وقتی واسه گرفتن مدارکم می رم اداره و هی از این اتاق به اون اتاق می دوم تا مثلا یه امضا بگیرم یه حس بزرگ بودن بم دست می ده . چشاش گشاد می شه و میگه : عزیزم تو که هنوز خودت بچه راهنمایی هستی ! اینجوری می زنن تو ذوق آدم دیگه ... *** دستمو بلند می کنم و می گم : استاد ، قرار بود منابع ارشدو واسمون بیارین ! وقتی میرم پیشش و اون 3 ورق اسم کتابو میده دستم افسردگیم دوباره یادم میفته ! *** در پایان شما رو به خوندن این پست آقایی که پشت کوچه علی چپ زندگی می کنه دعوت می کنم . به من که خیلی حال داد ![]()
دوشنبه شبا که میرسم خونه اکثرا اولین کاری که می کنم خوردن یه مسکنه !
از روزای قبل خسته م و هیچ کار مفید ،و حتی هیچ کار خاصی ! انجام نمی دم ...
و این روز زودتر از همه هفته تموم میشه
و
به سمت دروازه های علم و دانش . ساعت اول و دوم و تو هپروت سیر می کنم و چون آخرین نفر (تو گوشه کلاس) میشینم زیاد مشخص نیستم و سرمو میذارم رو دسته صندلی و میررررررررم ( من یه چیز خوب از نرگس یاد گرفته باشم همین خوابیدن سر کلاسه
)
)

به دست) پیاده میریم خونه و به تمام آدمای اسکل دور و ورمون میخندیم و هردومون سعی می کنیم یادمون نیاد که شنبه صب باید ساعت ۵ از خواب بیدار شیم که نزدیکای ۸ برسیم مدرسه!![]()
![]()
) هم یه طرف 

عصبانیم نمی کنه ! خو بگیر بتمرگ گوش بده! اه !
)بود واسم گرفتم و از این بابت کیفور می باشیم ![]()
![]()
مزخرفه ولی خوشم میاد وقتی کارامو خودم انجام می دم . اونوقت یه روزی مثل امروز وقتی می رم تو اتاق یکی از معاونای اداره ، منشی اش بم میگه : سلام دخترکم ! کاری داشتی ؟ میگم : بله ، میخواستم آقای فلانی این برگه رو برام امضا کنه که ببرم دبیرخونه . برگه رو می دم دستش و می شینم .آقاهه یه نگا به برگه ام میندازه و میگه : هه ! تو معلمی ؟ می گم :بله ،راهنمایی .
بعدم بلند بلند می خنده ...
اسم یک کتابایی توش هست که بدون اغراق اگه از همین الانم شروع کنم تا یه سال و نیم دیگه که وقت کنکور برسه یه دورم تموم نشده ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت
23:36 توسط خانوم معلم| |
عزیزکم
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت
16:8 توسط خانوم معلم|
اون زمونا نیتو هرموقع دلش میگرفت و میدونست که دیر یا زود اشکش درمیاد و بعد از اونم سردردای شدیدش شروع میشه ... شروع میکرد به آرایش کردن !
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
4:53 توسط خانوم معلم|
دل خوشی سه روز اول هفته م چند دیقه ای خندیدن با شراره است ،کمکی مطالعه و همه بقیه اش !شمردن لحظه ها برای برگشتن به خونه و ذره ای خواب !
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت
17:10 توسط خانوم معلم| |
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت
19:12 توسط خانوم معلم| |


