تبليغاتX
Personal Notes Of a Little Teacher
Personal Notes Of a Little Teacher

و اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن ... ( دکتر شریعتی )

رای دانش آموزان به میر حسین در شورای دانش آموزی (+)و (+) *

 

این از بچه های مدرسه های مردم

اینم برگه رای دانش آموزای راهنمایی مدرسه ماست :

1. بهزاد

2.رامین **

3.ساسی مانکن

4.حسین تهی

5.مسی

6. هانیه کمانگر !!!!!!!!!

 

* لینک از وبلاگ آقا افشین بود .

** بازیگرای سریال دل نوازان !

*** فقر اقتصادی رابطه عمیق و شدیدی ! با فقر فرهنگی داره . اون بالاییا خوب می دونن که چی کار کنن که ملت همیشه توسری خور باشن ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:36 توسط خانوم معلم| |
عزیزکم

مصیبت بزرگ تر از این دنیا وجود نداره که آدم سایه سرشو از دست بده ...

ولی مطمئن باش اون جاش خیلی بهتر از ماهاست ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:8 توسط خانوم معلم|
اون زمونا نیتو هرموقع دلش میگرفت و میدونست که دیر یا زود اشکش درمیاد و بعد از اونم سردردای شدیدش شروع میشه ... شروع میکرد به آرایش کردن !

چون اینجوری مجبور بود چشما و صورتشو خشک نگه داره !! دیگه ما میدونستیم که وقتی نیتو بیخود و بیجهت کلی مالیده به چشم و ابرو و صورتش  یعنی اوضاع خرابه !

* چند روزه چشمامو انقد سیاه می کنم که خودم روم نمیشه برم بیرون ...

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 4:53 توسط خانوم معلم|
دل خوشی سه روز اول هفته م چند دیقه ای خندیدن با شراره است ،کمکی مطالعه و همه بقیه اش !شمردن لحظه ها برای برگشتن به خونه و ذره ای خواب !دوشنبه شبا که میرسم خونه اکثرا اولین کاری که می کنم خوردن یه مسکنه !

سه شنبه ها دلم میخواد تا ظهر بخوابم ولی از ۸ نیمه بیدارم و از ۹ به بعد خودمو می کشم تا یکم بیشتر تو تخت بمونم ! از روزای قبل خسته م و هیچ کار مفید ،و حتی هیچ کار خاصی ! انجام نمی دم ...

چهارشنبه ها تازه یکم حالم اومده سرجاش و کمی به جست و خیز می پردازم و این روز زودتر از همه هفته تموم میشه و

پنج شنبه ها و جمعه ها ساعت ۷ بدو بدو حاضر میشم و با آغوش باز میدوم به سمت دروازه های علم و دانش . ساعت اول و دوم و تو هپروت سیر می کنم و چون آخرین نفر (تو گوشه کلاس) میشینم زیاد مشخص نیستم و سرمو میذارم رو دسته صندلی و میررررررررم ( من یه چیز خوب از نرگس یاد گرفته باشم همین خوابیدن سر کلاسه )

تو کلاسای وسط روز کتابمو درمیارم و زمان و مکان از دستم میره و گاهی با سقلمه های سوما یا صدای استاد به خودم میام ... (بعضی وقتا هم سرگرم گیم میشم )

ساعتای آخر روزم خودمو میسپرم دست فکر و رویا و چشم از منظره فوق العاده پنجره کنارم برنمیدارم ...(مخصوصا این دوهفته که هوا بارونیه )

عاشق این جاده ام

    منظره پنجره کلاس

و تنها چیز دوست داشتنی آخر هفته وقتیه که نزدیک غروب کلاسا تموم میشن و من و سوما (اکثرا پاستیل به دست) پیاده میریم خونه و به تمام آدمای اسکل دور و ورمون میخندیم و هردومون سعی می کنیم یادمون نیاد که شنبه صب باید ساعت ۵ از خواب بیدار شیم که نزدیکای ۸ برسیم مدرسه!

همه هفته یه طرف و این پیاده روی دو ساعته ( که یه ساعتشم تنهام) هم یه طرف

پ.ن ۱: مرده یکم تنوع ام !

پ.ن۲: دو روز آخر هفته که دانشگاه میرم هیچی به اندازه دانشجوهای کهیری که زیاد حرف می زنن و همش دوس دارم تو چش باشن ==>عصبانیم نمی کنه ! خو بگیر بتمرگ گوش بده! اه !

پ.ن۳: وقتی سوییشرت من با حداقل ۱۰ تا از دانش آموزای مدرسه یه رنگ و تقریبا یه شکل باشه خو دیگران حق دارن بم بگن بچه راهنمایی

پ.ن۴ : حال یه نفرو که خیلی چندش انگیز ناک (این پسوند "انگیزناک" ساخته من و سوماست و خیلی حال میده بهمون )بود واسم گرفتم و از این بابت کیفور می باشیم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:10 توسط خانوم معلم| |
 

* فک کن !

پسره بعد از سه سال دوستی برای اولین بار با دوست دخترش قهر کرده ! اونم به خاطر اینکه دختره نمی ره دماغشو عمل کنه !

نه !

فک کن !

** وقتی واسه گرفتن مدارکم می رم اداره و هی از این اتاق به اون اتاق می دوم تا مثلا یه امضا بگیرم یه حس بزرگ بودن بم دست می ده .مزخرفه ولی خوشم میاد وقتی کارامو خودم انجام می دم . اونوقت یه روزی مثل امروز وقتی می رم تو اتاق یکی از معاونای اداره ، منشی اش بم میگه : سلام دخترکم ! کاری داشتی ؟ میگم : بله ، میخواستم آقای فلانی این برگه رو برام امضا کنه که ببرم دبیرخونه . برگه رو می دم دستش و می شینم .آقاهه یه نگا به برگه ام میندازه و میگه : هه ! تو معلمی ؟ می گم :بله ،راهنمایی .

چشاش گشاد می شه و میگه : عزیزم تو که هنوز خودت بچه راهنمایی هستی ! بعدم بلند بلند می خنده ...

اینجوری می زنن تو ذوق آدم دیگه ...

*** دستمو بلند می کنم و می گم : استاد ، قرار بود منابع ارشدو واسمون بیارین ! وقتی میرم پیشش و اون 3 ورق اسم کتابو میده دستم افسردگیم دوباره یادم میفته ! اسم یک کتابایی توش هست که بدون اغراق اگه از همین الانم شروع کنم تا یه سال و نیم دیگه که وقت کنکور برسه یه دورم تموم نشده ...

*** در پایان شما رو به خوندن این پست آقایی که پشت کوچه علی چپ زندگی می کنه دعوت می کنم . به من که خیلی حال داد

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:12 توسط خانوم معلم| |